بایگانی دسته بندی "هنری"

کارگران افغانستانی دیگر ایران را مقصد مناسبی برای کار نمی‌دانند، بنابراین یا به کشور خود بازمی‌گردند یا راهی ترکیه و اروپا می‌شوند. این مهاجرت معکوس پس از سال‌ها سرازیرشدن آوارگان جنگی افغان به ایران، در حالی اتفاق می‌افتد که همواره این مهاجران به اشغال فرصت‌های شغلی در ایران متهم شده‌‌اند و کار تا آنجا پیش رفته که سال گذشته نمایندگان مجلس شورای اسلامی، وزیر کار را به مجلس کشاندند و به دلیل «اشباع بازار کار از سوی اتباع بیگانه»، به علی ربیعی کارت زرد دادند.

«اوضاع اقتصادی به‌گونه‌ای بد است که امروز یک کارگر افغانستانی در صف نانوایی می‌گفت: ایران دیگر جای زندگی نیست». این یکی از لطیفه‌هایی است که سال‌هاست بارها و بارها در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست شده و نقدی ظریف به وضعیت اقتصادی کشور دارد؛ اما حالا این لطیفه رنگ‌و‌بوی واقعیت گرفته است و جوانمردقصاب، رئیس میز افغانستان در سازمان توسعه تجارت، می‌گوید کارگران افغانستانی دیگر ایران را مقصد مناسبی برای کار نمی‌دانند، بنابراین یا به کشور خود بازمی‌گردند یا راهی ترکیه و اروپا می‌شوند. این مهاجرت معکوس پس از سال‌ها سرازیرشدن آوارگان جنگی افغان به ایران، در حالی اتفاق می‌افتد که همواره این مهاجران به اشغال فرصت‌های شغلی در ایران متهم شده‌‌اند و کار تا آنجا پیش رفته که سال گذشته نمایندگان مجلس شورای اسلامی، وزیر کار را به مجلس کشاندند و به دلیل «اشباع بازار کار از سوی اتباع بیگانه»، به علی ربیعی کارت زرد دادند. آیا به‌راستی افغانستانی‌ها در ایران جای کسی را تنگ کرده‌‌اند و بی‌کاری جوانان ایرانی به دلیل وجود این مهاجران خارجی است یا این کارگران مهاجر هستند که بدون چتر حمایتی قوانین کار،‌ عمر و جان خود را با اندک مزدی تاخت می‌زنند؟

جایی برای زندگانی

در یکی از مستندهای تهیه‌شده از مهاجران افغانستانی در اروپا، کودکی افغان داستان کوتاه زندگی و مهاجرتش همراه با خانواده را تعریف می‌کند. او می‌گوید: «قبل از‌ آنکه به مدرسه بروم، یک ایرانی بودم، ایرانی لباس می‌پوشیدم، ایرانی غذا می‌خوردم، با ایرانی‌ها بازی می‌کردم و هیچ فرقی نبود. وقتی به سن درس‌خواندن رسیدم، متوجه تفاوتم با دوستانم شدم. من افغانستانی بودم». این قصه کوتاه روایت مشترک بسیاری از افغانستانی‌ها در ایران است. آنها که اجازه اقامت در ایران را ندارند و خیلی زود با این واقعیت آشنا می‌شوند که باید مخفیانه زندگی کنند، هرگز خطایی انجام ندهند، پایشان به هیچ اداره و مرکز دولتی باز نشود و مخفیانه کار کنند. اگر هستند افغانستانی‌هایی که فرصت‌های تازه زندگی را در ایران چنگ زده‌‌اند و حتی به رتبه‌های برتر کنکور سراسری رسیده‌اند، دیگرانی هم هستند که این زندگی مخفیانه را جز به دلیل وجود فرصت اشتغال در ایران و کمک به خانواده‌ای چشم‌انتظار در افغانستان، تحمل نمی‌کنند. برخی از آنها نیز در نهایت مجبور می‌شوند فرصت‌های تازه را در سرزمین دیگری جست‌وجو کنند و با هر راهی که ممکن باشد، خود را به کشورهای توسعه‌یافته در غرب اروپا برسانند. محمدمهدی جوانمردقصاب، رئیس میز افغانستان در سازمان توسعه تجارت، در‌این‌باره به ایسنا گفته است: در ماه‌های گذشته و به دنبال افزایش نرخ ارز، شرایطی پیش آمده که اشتغال در ایران مانند سابق برای افغانستانی‌ها جذابیت ندارد؛ زیرا پولی که آنها می‌توانند برای خانواده خود در افغانستان بفرستند، نسبت به گذشته کاهش یافته است. با توجه به این موضوع، در موارد متعددی شاهد مهاجرت افغان‌‌های ساکن ایران هستیم و این افراد به صورت غیرقانونی به‌جای آمدن به ایران، به کشورهای اروپایی، ترکیه یا کشورهای عربی برای کار مهاجرت می‌کنند.

در ماه‌های گذشته و به دنبال افزایش نرخ ارز، شرایطی پیش آمده که اشتغال در ایران مانند سابق برای افغانستانی‌ها جذابیت ندارد؛ زیرا پولی که آنها می‌توانند برای خانواده خود در افغانستان بفرستند، نسبت به گذشته کاهش یافته است.

از گمرکات شمال غرب کشور نیز خبر می‌رسد که تنها در ۸۵ روز گذشته بیش از صد نفر از اتباع عمدتا افغانستانی که تلاش کرده بودند با پنهان‌شدن لابه‌لای کالاهای صادراتی از طریق گمرک از ایران خارج شوند، به دست مأموران گمرک دستگیر شده‌اند. این تنها حجم کوچکی از این مهاجرت‌هاست که از طریق مرزهای قانونی انجام می‌شود و مشخص نیست چه تعدادی از این افراد، ایران را از مسیرهای دیگری به مقصد اروپا ترک می‌کنند یا هنگام عبور از گمرک به دام مأموران نمی‌افتند.

«شغل‌دزد»های بی‌پناه

انتقاد از حضور کارگران افغانستانی در ایران و آنچه اشغال فرصت‌های شغلی کشور توسط اتباع بیگانه خوانده می‌شود، منحصر به ایران نیست و نه تنها در سراسر کشورهای مهاجرپذیر شاهد اعتراض بخشی از جامعه به حضور نیروی کار توانا و ارزان‌قیمت خارجی هستیم بلکه حتی خود افغانستانی‌ها هم به این موضوع معترض‌اند. برای مثال روزنامه «افغانستان ما» چاپ کابل، ضمن بیان مصائب و مشکلات کارگران افغانستانی در کشورهای دیگر،‌ می‌نویسد «هزاران کارگر خارجی،‌ هندی، پاکستانی، بنگله‌دیشی، نیپالی و… در بازارهای افغانستان مشغول کار بوده و کارگران افغان یا در بیرون از کشور رنج و حقارت مهاجرت را تحمل می‌کنند و در هر روز تا شب را رنج بی‌کاری و فقر را یکجا متحمل می‌کنند». این روزنامه با همان منطقی که منتقدان حضور افغانستانی‌ها در ایران سخن می‌گویند، می‌نویسد: «هزاران آفریقایی، بنگله‌دیشی، پاکستانی، فلپینی، نیپالی و سایر کشورهایی که سطح تخصص و کارایی‌شان در سطح افغان‌ها و یا حتی نازل‌تر از افغان‌ها هستند با اشتغال در بازار کار افغانستان لقمه‌ نان خانواده‌های بی‌بضاعت افغان را گرفته و به هوویی برای آنها تبدیل شده‌اند. افغان‌ها در سال‌های گذشته و در کشورهای همسایه ثابت کرده‌‌اند که این مردم در انجام امور کار، دلاور، سختکوش، صادق و امین است و از هر نظر نسبت به اتباع خارجی در کارها مفیدتر است». این دلاوری، سختکوشی، صداقت و امانتداری اما اگر دلیل استقبال کارفرمای ایرانی از نیروی کار افغانستانی نباشد، یقینا بی‌پناهی این مهاجران سختکوش و حمایت‌نکردن قانون کار از آنها که برچسب «غیرقانونی» بر پیشانی‌شان نشسته، مهم‌ترین «مزیت» آنها برای استفاده یا بهتر بگوییم سوءاستفاده در بازار کار ایران است. کارگرانی که نه حق شکایت دارند نه پناهی برای اعتراض و هر گاه «تاریخ انقضا»یشان سر رسید می‌توان با یک تماس ساده، راه خروج از مرزها به مقصد افغانستان را نشانشان داد.

ما در زمینه نیروی کار غیرماهر اشتغال کامل داریم یعنی نرخ بی‌کاری نیروی کار کم‌سواد و بی‌سواد ما سه درصد تا نهایتا چهار درصد است و این با وجود کارکردن افغانستانی‌ها در ایران است. مشاغلی که افغانستانی‌ها در ایران به آن اشتغال دارند نیز عمدتا همین مشاغل هستند و تعداد بسیار کمی از افغانستانی‌ها در مشاغل تخصصی مشغول به کارند.

افغانستانی‌ها مکمل بازار کار هستند

زهرا کریمی، اقتصاددان و استاد دانشگاه در این‌باره می‌گوید: در سال‌های ۹۱ و ۹۲ که شاهد جهش نرخ ارز بودیم نیز چنین مسئله‌ای مطرح شد که افغانستانی‌های ساکن ایران احتمالا دیگر منفعتی از حضور در ایران نخواهند داشت و کشور را ترک خواهند کرد اما متأسفانه وضعیت کشورهای همسایه ما به قدری بد است که با وجود این گمانه‌زنی‌ها، تغییر خاصی در جمعیت افغانستانی‌های ساکن ایران رخ نداد. اینکه افغانستانی‌ها علاقه‌مند باشند ایران را ترک کنند احتمالش زیاد است اما با توجه به وضعیت منطقه، وضعیت اقتصاد افغانستان و همچنین سخت‌گیری‌های کشورهای اروپایی و ترکیه این احتمال که آنها بتوانند چنین کاری بکنند، کم است. این استاد دانشگاه با رد این نظر که افغانستانی‌ها فرصت‌های شغلی ایرانیان را اشغال کرده‌‌اند، می‌گوید: ما در زمینه نیروی کار غیرماهر اشتغال کامل داریم یعنی نرخ بی‌کاری نیروی کار کم‌سواد و بی‌سواد ما سه درصد تا نهایتا چهار درصد است و این با وجود کارکردن افغانستانی‌ها در ایران است. مشاغلی که افغانستانی‌ها در ایران به آن اشتغال دارند نیز عمدتا همین مشاغل هستند و تعداد بسیار کمی از افغانستانی‌ها در مشاغل تخصصی مشغول به کارند. معضل بی‌کاری ما در حال حاضر مربوط به بخش نیروی کار فارغ‌التحصیلان است و طبیعتا این بخش از نیروی کار هم به فعالیت در مشاغلی که افغانستانی‌ها در حال حاضر مشغول آن هستند، علاقه‌ای ندارند، بنابراین افغانستانی‌ها مکمل نیروی کار ما هستند نه مانعی برای اشتغال جوانان ما. کریمی درباره اظهارنظرهای برخی سیاسیون و نمایندگان مجلس درباره اشغال فرصت‌های شغلی توسط افغانستانی‌ها نیز می‌گوید: این‌گونه اظهارنظرها بیشتر رنگ و بوی پوپولیستی دارد و مانند همان ادعای ترامپ درباره دیوارکشیدن بین آمریکا و مکزیک است و به نظرم نسبتی با بررسی‌های علمی ندارد. کمااینکه شما در استان‌های محروم که نرخ بی‌کاری بالاتری دارند شاهد حضور گسترده افغانستانی‌ها نیستید. اتفاقا در استان‌هایی مانند تهران، اصفهان، مرکزی و مانند آنها که نرخ بی‌کاری برای نیروی کار ساده و غیرماهر کم است، شاهد حضور و زندگی گسترده افغانستانی‌ها هستیم که به خوبی نشان می‌دهد رابطه‌ای بین نرخ بی‌کاری جوانان ایرانی و حضور اتباع افغانستانی در بازار کار ایران وجود ندارد.

admin بدون نظر ادامه مطلب

به عنوانِ یک انسان، که احتمالا شما هم هستید، شاید خیال کنید که توجیهِ کشتارِ هزاران نفر دشوار است. شاید خیال کنید که چاپِ توجیهاتی برای کشتارِ دسته جمعی، آن هم در یکی از روزنامه‌های مهمِ جهان کارِ دشواری است. اما سخت در اشتباهید. پروپاگاندای مدافعِ کشتار در رسانه‌های جمعی هم به سادگی قابلِ ساختن و هم به طرزِ هشداردهنده‌ای رایج است.

در راستای فهمِ اینکه مردم چگونه از اعمالی که می‌بایست وجدانشان را شوکه کند دفاع می‌کنند ‌ امروز بنا داریم یک موردِ خفت‌آورِ خاص را تشریح کنیم. هفته‌ی پیش و در طولِ اعتراضاتِ روزِ نکبت، زمانیکه فلسطینیان تلاش کردند شکافی در دیوارِ مستحکمِ پیرامونِ غزه ایجاد کنند‌، ارتشِ اسرائیل ۶۰ نفر را کشته و ۱۷۰۰ نفر را مجروح (و برخی را معلول) کرد. بیشترِ اخباری که در نیویورک تایمز پوشش داده شد به طرزِ گمراه کننده‌ای یکسویه بود، در صفحه اول روزنامه مطلبی چاپ شده بود درباره‌ی اینکه چگونه مرگِ فلسطینیان احساساتِ اسرائیلی ها را برانگیخته است (اسرائیلی‌ها «امیدوارند که هر گلوله‌ی شلیک‌شده توجیه داشته باشد»). در عین حال مطلب اینطور وانمود می‌کرد که اهالیِ غزه از رنجشان در راستای اهدافِ سیاسی بهره برداری می‌کنند. (غزه جایی است که «در آن معمولا هر دردِ شخصی به عنوانِ معلولی از سیاست به نمایش گذاشته می‌شود» ). با این همه دیروز نیویورک تایمز با چاپِ مقاله‌ای از شموئیل رزنر نویسنده‌ی جوییش جورنال عملا دست به خودکشی زد. عنوانِ مقاله این بود: «اسرائیل نیاز به دفاع از مرزهایش دارد، به هر شکلی که لازم باشد».

رزنر قتلِ عام را به طورِ کامل و بی‌ هیچ عذر‌، تاسف یا بازنگری توجیه می‌کند.او معتقد است که کشتنِ فلسطینیان کارِ درستی بود و مردن حقشان بود. ممکن است شما هم مانندِ من به نظرتان بیاید که حتی به بحث گذاشتنِ چنین طرزِ فکرِ آشکارا متوحشانه‌ای به معنای فروگذاشتنِ انسانیت است. موضعِ رزنر اما یک موضعِ حاشیه‌ای نیست‌، لیبرال‌های نیک‌سیرتِ نیویورک تایمز این موضع را در محدوده ی گفتارِ عقلانی در نظر می‌گیرند، چرا که بدبختانه ما هنوز به دنیایی دست نیافته‌ایم که در آن غیراخلاقی بودن چنین افکاری بدیهی باشد. (و این بازتابِ خیلی بدی روی همه ما دارد.) من می‌خواهم پاراگراف به پاراگراف به سراغِ استدلالِ رزنر بروم تا نشان دهم که او چگونه استدلالش در دفاع از کشتار را بر‌می‌سازد و چرا این استدلال می‌تواند به نظر قانع‌کننده بیاید، چرا ناکام می‌شود و چرا باید همگان را بترساند.

بیایید آغاز کنیم:

«بنا بر عادت، وقتی که تعدادی از مردم، همچنانکه هفته‌ی پیش در غزه، کشته شده‌اند لحنی پوزش‌طلبانه اتخاذ می‌شود. من اما ازین غریزه‌ی مقدس‌مآبانه دوری می‌جویم و به سردی اعلام می‌کنم که : «اسرائیل مادامیکه به تظاهراتِ سازمان‌یافته در کنارِ مرز شلیک می‌کرد مقصودِ واضحی داشت.» اسرائیل مصمم بود اینها را- که باور بر این است مسلح بودند و دولتِ رادیکالِ غزه آشکارا تشویقشان می کرد- از عبور از حصارِ حایل بینِ اسرائیل و غزه باز دارد. این مقصود حاصل شد.»

نکاتی درباره کاری که رزنر در اینجا انجام می‌دهد ذکر کنیم. در ابتدا می‌گوید در حالی که «بنا بر عادت» لحنی پوزش‌طلبانه درباره‌ی کشتارِ دسته جمعی اتخاذ می‌شود ، او از «غریزه»ی «مقدس‌مآب»بودن می‌پرهیزد و هم زمان تصدیق می‌کند که اسرائیل یک «مقصودِ واضح» داشت، که «حاصل» شد. من این واژه‌ها را درونِ گیومه گذاشته‌ام، چراکه هر کدام در خدمتِ یک کارکردِ خاص هستند؛ اصطلاح «بنا بر عادت» چنین می‌نماید که متاسف بودن از مرگِ انسان‌ها سنتی است دلبخواهی و نه واکنشی انسانی به رنج کشیدنِ [دیگران]، واژه‌ی «غریزه» اینطور وانمود می‌کند که ناراحت‌شدن از رنجِ دیگران ساده‌دلانه غیرغقلانی است و در تقابلِ با عقلِ مسلط بر خود قرار دارد. واژه ی «مقدس‌مآبانه» اینطور وانمود می‌کند که ناراحت بودن از اینکه کشورتان افراد را می‌کشد صرفا عملی است خودخواهانه و فضل‌فروشانه و نه بازخوردی پایه‌ای از یک انسانِ اخلاقی. عبارتِ «مقصودهای موردِ حصول» متعلق است به زبانی بوروکراتیک یا بیزنسی و راهِ سهل‌تری است برای عقلانی جلوه دادنِ اعمالِ اسرائیل (در فاصله‌ای چشمگیر با عبارتِ «شلیک کردن به گردنِ افراد»، اتفاقی که در واقعیت رخ داد.) پس شاهدِ این هستیم که در این پروپاگاندا هر واژه‌ای بایستی به گونه‌ای مخدوش شود تا القا کند که هر کس می‌تواند در حینِ تماشای شلیکِ گلوله به مردم به سادگی آسوده خاطر و عقلانی باشد و نه مانندِ آن احمق‌های شلوغ‌کنی که در مواجهه با چنین صحنه‌هایی گریه و زاری سر می‌دهند.

توصیه اول برای پروپاگاندا؛ شما ایدئولوژیک نیستید، بلکه تنها از عقل تبعیت می‌کنید. کسانی که با شما مخالفند ضعیف، غیرعقلانی‌، احساساتی و زن‌صفت‌اند.

از سوی دیگر ما شاهدِ تاکتیک‌های فریبکارانه‌ی‌ خطابه‌ای دیگری هستیم: «تظاهرات» در گیومه، و عبارت‌هایی مانندِ «که گفته می‌شود مسلح بودند» یا «دولتِ رادیکالِ غزه آشکارا تشویقشان می‌کرد». «آشکارا» و «باور بر این است» راهِ خوبی برای نادیده گرفتنِ شواهدِ واقعیِ کنونی هستند، اهمیتی ندارد که یک چیز واقعا حقیقت داشته باشد اگر «باور بر این است که حقیقت دارد». «رادیکال» یا «افراطی» لغتِ مناسبِ دیگری برای پروپاگاندا است. شما واقعا احتیاجی به تحلیل [درباره‌ی حماس] ندارید وقتی که به نظر می‌آید آن یکی حزب (فتح) بر اساسِ قانونِ اخلاقی و حقوقِ بین‌المللی رفتار می کند. همینقدر که بگوییم آنها «رادیکالند» (افراطی‌) کافی است. گرچه رادیکال، اصطلاحی تهی است. معنای آن صرفا بیرون از جریانِ اصلی بودن است. [فراموش نکنیم که] اگر راست‌آیینیِ جریانِ اصلی دهشتناک از آب در بیاید، حق با رادیکال‌هاست. (برای نمونه جمهوری‌خواهانِ رادیکال را در نظر بگیرید‌، که بر حق بودنشان در تاریخ به اثبات رسیده است.)  

توصیه‌ دوم برای پروپاگاندا؛ شما در حالِ تضعیف و در معرضِ تجاوزِ رادیکال‌ها هستید‌، گفته می‌شود که رادیکال‌ها خشنند، باور بر این است که آنها آشوب‌طلب و دیوانه‌اند‌، آنها باید متوقف شوند.

رزنر: البته که مرگِ انسان‌ها هرگز موقعیتِ خوشحال‌کننده‌ای نیست. اما من هیچ احتیاجی نمی‌بینم که خودم را درگیرِ عزاداری، مانندِ یک دخترِبچه کنم. محافظت از مرز مهم‌تر از نکشتنِ افراد بود، کاری که اسرائیل با موفقیت انجامش داد.

عزاداریِ مانندِ یک «دختربچه»؛ اندوه به معنای ضعیف بودن‌، زن‌صفت بودن و ساده‌لوح بودن است.اندوه، شما را تبدیلِ به یک دخترکوچولوی فرانسوی می‌کند. دقت کنید که نتایج در این جا به کمکِ استدلال‌ها به دست نمی‌آیند بلکه خود به خود و از تداعیِ آزاد ناخودآگاه حاصل می‌شوند. پس از آن نوبت به یک دوگانه‌ی کاذب می‌رسد؛ یا باید از مرز محافظت کرد، یا باید از کشتن پرهیز کرد. هیچ توضیحِ واقعی درباره‌ی اینکه چرا عبورکنندگان از مرز [به جای آن که کشته شوند] دستگیر نشدند ارائه نمی شود. یک لحظه تصور کنید که گشتِ مرزیِ ما در همان لحظه که کسی واردِ آمریکا می شود به سرِ او شلیک کند. امیدوارم فورا تشخیص بدهیم که جمله‌ی «محافظت از مزر مهم‌تر از نکشتنِ افراد بود» به هیچ عنوان قابلِ دفاع نیست. واقعیت این است که مقاله‌ی رزنر بسیار وحشتناک است چرا که نیویورک تایمز آن را به مثابه‌ی یک استدلالِ عقلانی مطرح می‌کند، استدلالی که اگر پذیرفته شود می‌تواند به سادگی، کشتارِ دسته جمعیِ افرادِ بی‌مدرکی را که برای رسیدن به آمریکا از مرز عبور می‌کنند‌، توجیه کند. «امنیت» آن قدر واژه‌ی مبهم و قدرت‌مندی است که می‌تواند برای توجیهِ همه‌چیز به صورتِ مطلق موردِ استفاده قرار گیرد.

رزنر: اینکه چرا هزاران غزه‌ای تصمیم گرفتند به حایل نزدیک شوند حتی زمانی که به آنها هشدار داده بودند که این کار باعثِ مرگشان می‌شود، ورای فهم است. عذرها و توضیحاتِ بسیاری وجود دارد؛ این رویداد اعلامِ یک «رژه ی بازگشت» بود ،احتمالا تلاشی از سوی پناهجویان فلسطینی که به زادگاهشان درونِ اسرائیل باز گردند، در بسیاری از خبرها این رویداد با گشایشِ سفارتِ آمریکا در اورشلیم پیوند داده شد، همچنین با ارجاع به شرایطِ نامناسبِ زندگی در غزه و فقدانِ چشم‌اندازی برای بهبودِ آن‌، یا در ارتباطِ با جدال‌های درونِ فلسطین و احتیاجِ حماس، گروهِ تروریستیِ حاکم بر غزه، به منحرف کردنِ توجه‌ها از شکست‌های پی‌درپی‌اش. هر کدام از این‌ها می‌توانند دارای درجه‌ای از اعتبار باشند اما ،باز هم، پیوستنِ مردم به تظاهرات را برای ما توضیح نمی‌دهند.

اعمالِ اهالیِ غزه آشکارا «ورای فهم» است. این عبارتِ کوتاه ارزشِ تاملِ فراوانی دارد. یکی از راه‌های انسان-زدایی از افراد این است که آنها را ورای گنجایشمان برای هم‌ذات‌پنداری قرار دهیم ، چه آنها را اعضای یک گله‌ی حیوانی بدانیم چه آنهایی که دارای بیماریِ ذهنِ عرب هستند. مادامی که مردمی ورای عقل در نظر گرفته شوند‌، توجیهِ خشونت بر آنها ساده‌تر خواهد بود، چراکه خشونت تنها زبانِ قابلِ فهم برای آنهاست. این اتفاقی است که مدام برای عرب‌ها و فلسطینی‌ها می‌افتد؛ آنها در مقامِ افرادی عجیب و غریب و متعصب، دیوانگانی غیرعقلانی و بدون پیچیدگیِ انسانی مورد بحث واقع می‌شوند. رزنر به طرزِ عجیبی به جای آنکه ناتوانی در فهمش را ایرادِ خود در فهمِ فلسطینیان بداند آن را نشانه‌ای از غیرِقابلِ فهم بودنِ خودِ آنها قلمداد می‌کند. برای همه انسان‌هایی که در تلاش برای هم‌ذات‌پنداریند معمولا انگیزه‌ها نمی‌توانند کاملا نفوذناپذیر باشند، پروپاگاندا، اما دائم در تلاش است که دشمنِ ما را از بنیاد متفاوت با ما تصویر کند؛ جانورانِ بی‌منطق و وحشی‌هایی که دلایلِ مناسبی برای آنچه که انجام می‌دهند ندارند.

توصیه‌ سوم برای پروپاگاندا؛ دشمن مانندِ شما منطقی نیست. آنها قابلِ فهم نیستند چرا که انگیزه‌هایشان عقلانی نیست. آنها سیاه، خشن، حشتناک و دیوانه‌اند. شما تنها دو راه پیشِ رو دارید: بکشید یا کشته شوید. پس هر کشتاری که شما انجام می‌دهید طبقِ تعریف ضروری است.

همچنین می‌توان در اینجا به بخشی از یک دلیل‌تراشیِ مغالطه‌آمیز اشاره کرد.از آن جایی که علل متنوعی برای اعتراضات فلسطینی‌ها وجود دارد، رزنر نتیجه می‌گیرد که آنها عجیب غریبند و این علت‌های پیشنهادی فقط عذر‌هایی هستند که بر شمرده می‌شوند. سپس شاهدِ گزاره او در این ارتباط هستیم که هیچ کدام از این موارد «پیوستنِ مردم به تظاهرات را برای ما توضیح نمی‌دهد». شرایطِ غیرِقابلِ زیستن همراه با سالگردِ بیرون‌رانده‌شدنِ فلسطینیان از سرزمینِ پدریشان به نظرِ من برای توضیح اعتراضات آنها کافی است، اما از آن جایی که این موارد باعث می‌شود فلسطینیان کاملا عقلانی به نظر آیند پس طبیعتا نمی‌توانند به عنوانِ توضیح پذیرفته باشند.

رزنر: معلوم است که اهالیِ غزه به طورِ قطع اینگونه فکر نمی‌کردند که اگر فقط با افرادِ زیادی برای رژه‌ی بازگشت به عرصه بیایند اسرائیل به آن ها حقِ بازگشتن [به سرزمینشان] را می‌دهد. آنها همچنین احتمالا می‌دانستند که ایالاتِ متحده تصمیمِ خود مبنی بر گشایشِ سفارت در اورشلیم را لغو نخواهد کرد. آنها می‌دانستند که در راستای بهبودِ وضعیتِ [بغرنجِ] اقتصادیشان به کارهای اساسی‌تر و نظام‌مندتری نیاز است تا اعتراض کرد. پس چرا آنها به راهپیمایی پیوستند و چرا کشته شدند؟ آنها به رژه پیوستند چرا که ناامید و مستاصل شده بودند. چراکه زندگی در غزه به بدیِ زندگی در جهنم است. آنها به رژه پیوستند چرا که از اسرائیل بدشان می‌آمد و نمی‌توانستند علیه کس دیگری راهپیمایی کنند. اسرائیل غزه را در محاصره قرار داده است‌، گاه به گاه بمبارانش می کند‌، و هنوز از آن به عنوانِ یک قدرتِ اشغالگر، کشوری که تاسیسش باعث شده خیلی از فلسطینی‌ها امروزه خود را پناهجو بدانند، نام برده می‌شود. آنها به تظاهرات علیهِ اسرائیل پیوستند چرا که بدیلِ آن تظاهراتِ علیهِ حماس بود، رژیمی که عملکرد و سیاست‌هایش باعثِ آسیبِ به غزه شده است. اما اگر مردم شهامتِ تظاهرات علیهِ حماس را داشتند، دولتِ آنها فورا شمارِ زیادی از تظاهرات‌کنندگان را می‌کشت.

یکی از ویژگی‌های قابلِ ذکرِ پروپاگانداها این است که معمولا حاویِ بذرِ ابطالِ خودشان هستند. شما با فهمِ اینکه کسی دارد حقیقت را تحریف می‌کند گاه حتی احتیاج ندارید که حقیقت را با چشمانِ خود نظاره کنید‌، چرا که آنها خودشان سهوا حقیقت را به نمایش می‌گذارند. برای نمونه در یک مقاله‌ی جدید من برای نشان دادنِ غیرِ اخلاقی بودن ِ جنگِ ویتنام به کرات از کتابی که در دفاعِ از جنگ نوشته شده نقلِ قول آورده‌ام‌، چرا که کتاب حاویِ نمونه‌های فراوانی از مشارکتِ آمریکایی‌ها در جنایت است (هرچند که کتاب سعی می‌کند استدلال‌هایی به دست دهد که چرا این جنایات توجیه‌پذیر و قانونی هستند). به این جمله‌ی مهم توجه کنید: «اسرائیل غزه را در محاصره قرار داده است‌، گاه به گاه بمبارانش می‌کند‌، و هنوز به عنوانِ یک قدرتِ اشغالگر، کشوری که تاسیسش باعث شده خیلی از فلسطینی ها امروزه خود را پناهجو بدانند، نام برده می‌شود.» این عبارت در اینجا کاملا گمراه‌کننده است («که تاسیسش باعث شده خیلی از فلسطینی‌ها امروزه خود را پناهجو بدانند» راهِ مضحکی است برای توصیفِ بیرون راندن دسته جمعیِ قریبِ به هفتصد هزار نفر و «هنوز به عنوانِ یک قدرتِ اشغالگر به یاد آورده می شود» چنین وانمود می‌کند که اشغال تمام شده است حال آن که نشده است.) اما «محاصره» دلیلِ بسیار خوبی برای عصبانی بودن است! زندگی در غزه به بدیِ زندگی در جهنم است مادامیکه غزه تحت محاصره‌ی اسرائیل است (که گاه به گاه بمبارانش می‌کند).

یکی از بهترین راه‌ها برای فهمِ چگونگیِ به کار بستنِ اصولِ اخلاقی این است که تصور کنیم این استدلال‌ها در شرایطِ مشابه چگونه به نظر می‌رسند.من پیشتر پیشنهاد کرده‌ام که در کشتارِ بوستون دقیق شویم‌، مثالِ دیگری که در آن معترضان علیهِ یک نیروی اشغالگر خشونت ورزیدند اما نتیجه‌ی این خشونت هرگز باعثِ توجیهِ کشتنِ بسیاری از افراد نیست. مثالِ مهمِ دیگری برای مقایسه کشتارِ شارپویل در ۱۹۶۰ است‌، آن جایی که پلیسِ آفریقای جنوبی بر جمعیتِ معترضِ ضدِآپارتاید آتش گشود و ۶۹ نفر را از بین برد. اعتراضِ جمعیت هم به طورِ کامل مسالمت‌آمیز نبود. اظهاراتِ یکی از اعضای پلیسِ آفریقای جنوبی برای ما آموزنده است: «ذهنیتِ فطریِ آنها اجازه‌ی تجمعِ مسالمت‌آمیز را نمی‌دهد. برای آنها تجمع به معنای خشونت است.» ما می‌دانیم یا من امیدوارم که بدانیم : ۱)شرایطِ آپارتاید به معنیِ آن است که خشونت علیهِ دولت توجیه‌پذیر است. ۲)خشونتِ خفیفِ افرادِ تحتِ اشغال، کشتارِ دسته جمعیِ اشغالگر را توجیه نمی‌کند. ۳) اشغالگر ذاتا حقِ شروعِ چنین کاری را ندارد. ۴) این کلی‌سازی‌ها درباره خشونتِ ذاتیِ ذهنیتِ فطریِ افراد تنها پیش‌فرض است و بر پایه‌ی شواهد استوار نیست و همواره وقتی موردِ استفاده قرار می‌گیرند که کسی می خواهد یک گروهِ خارج از قدرت و موردِ ستم را از طغیان کردن باز دارد.

توصیه چهارم برای پروپاگاندا؛ خشونتِ دشمن نتیجه‌ی اعمالِ شما نیست. پذیرفتنِ مسئولیتِ برای شما به معنای طرفداری از دشمنتان است. هیچ خشونتی علیهِ شما توجیهی ندارد. خشونت علیهِ شما غیرعقلانی و تروریسم است. خشونت علیهِ دشمنان اما برای افسار زدن، درخور، غیرِقابلِ اجتناب و تنها دفاع از خودتان است.

خواندن تاریخ به ما کمک می‌کند که این استدلال‌های قلابی را تشخیص بدهیم. چرا که دولت‌ها بارها این تاکتیک‌ها را به کار بسته‌اند. جنبش حقوق مدنیِ آمریکا همواره رادیکال و آشوبگرانه قلمداد شده است. گذاشتنِ واژه‌ی تظاهرکنندگان در گیومه راهی است برای غیرِمشروع‌سازیِ اعتراضات بی‌آنکه بخواهیم با استدلال‌های آن درگیر شویم. رزنر می‌گوید که اعمال فلسطینی‌ها هیچ معنایی نداشت، چه که آنها باید می‌دانستد که تظاهراتشان بیهوده است: «لابد غیرِعقلانی هستید، وقتی که می دانید پیروزیتان ممکن نیست» . روشِ دیرینه‌ای در راستای اینکه مخالفت کردن را بی‌عقلی نشان بدهند.

رزنر: اسرائیل یک نقطه‌ ضعف دارد. بر خلافِ بقیه‌ی رژیم‌های خاورِمیانه ارزش‌های پایه‌ایِ غربی را می‌پذیرد و بنابراین در تلاش است تا تلفات را کاهش دهد. اسرائیل همچنین ارتشِ قدرتمندی دارد، پس به سادگی می‌توان به برخوردِ نامتجانس متهمش کرد. البته این مردم هستند که می‌توانند محاصره را بشکنند.

اسرائیل یک خرس عروسکیِ گوگولی است. در این جا شاهدِ یکی دیگر از تکنیک‌های قدیمی برای توجیهِ کشتار به دست حکومت‌ها هستیم؛ تفاوتِ ما و آنها این است که ما ارزش‌هایی را داریم که آنها ندارند. دانیل والدن نویسنده‌ی کارنت افرز در شماره‌ جدید مقاله‌ای دارد درباره ی اینکه چرا غرب و ارزش‌های غربی تنها یک افسانه است، من در این جا به جزئیاتِ آن نمی‌پردازم. همچنانکه نورمن فینکلشتاین اشاره کرده است حتی هاینریش هیملر هم از این صورت‌بندی استفاده می‌کرد که ما می‌کشیم هرچند که از آن ناراحتیم، ما می‌کشیم تنها به این خاطر که نجیب و نیک‌سیرتیم. هیملر در مورد نابودسازی نازی‌ها می‌گوید «با حفظِ نجابت این افرادِ سربارِ بیمار را از بین بردن، برگِ زرینی را در کتابِ تاریخ برای ما رقم زده است، ما دارای حقوقِ اخلاقی هستیم، وظیفه ما در برابرِ مردممان ایجاب می‌کند کسانی را که دست به کشتنِ ما خواهند زد بکشیم. ما این وظیفه‌ی دشوار را در عشقِ بی‌شائبه به مردممان به انجام رساندیم و هیچ چیز را فرو‌نگذاشتیم.» هدفِ من از گفتنِ این جمله‌ها برقراریِ قیاسی با اعمالِ نازی‌ها نبود‌، می‌خواستم بگویم که خطابه‌ی سیاسیِ ببینید-چگونه-حق-با-ماست تا چه پایه غیرِقابلِ اعتماد است. چرا که حتی افرادی که دست به اعمالِ شیطانی می‌زنند به گونه‌ای سخنشان را ساخته و پرداخته می‌کنند که انگار افرادی نجیب و پاک‌دامن‌اند.

توصیه‌ پنجم برای پروپاگاندا؛ به مردم بگویید که از خشونتشان در برابرِ دشمن شرمنده نباشند. شرمنده بودن علیلانه بزدلانه و خیانت بار است.

پرسش از اینکه آیا اسرائیل در پیِ کاهشِ تلفات است یا اینکه درگیرِ یک برخوردِ نامتجانس است‌، بیش از آن که بتواند حاصلِ استدلال هایی مانندِ «ما ارزش‌های خوبِ غربی را داریم»  و «از آنجایی که ارتشِ ما بزرگ است ما را به برخوردِ نامتجانس متهم می‌کنند» باشد‌، چیزی مربوط به امورِ واقع است. اولین گواه اینکه اسرائیل، در واقع، در تلاش برای کاهش تلفات نیست … خود تلفات است. [نمودار تلفات حملات اسرائیل خلاف ادعای تلاش برای کاهش تلفات را نشان می‌دهد]. اما این،  خود به خود موضوع را فیصله نمی‌دهد اما من خواندنِ کتاب جدید فینکلشتاین برای نگاهی جامع نسبت به حقیقت موضوع توصیه می کنم. فینکلشتاین در هر یک از عملیات‌های بزرگِ اسرائیل در غزه ریز می‌شود تا ببیند که آیا ادعای کاهشِ تلفات صحیح است؟ این اهمیت دارد چرا که معمولا استدلال در دفاع از اسرائیل استدلالی دوری است؛ اسرائیل مجبور است تلفات را کاهش دهد چرا که دارای اخلاقی‌ترین ارتش در جهان است. انسان‌های خوب دست به جنایت نمی‌زنند. ما انسان‌های خوبی هستیم بنابراین نمی‌توانیم با جنایت همراه باشیم. واقعیت‌ها هم نمی‌توانند خللی در این بحث ایجاد کنند، چرا که اگر بدانیم انسان‌های خوب هرگز دست به اعمالِ بدی نمی‌زنند، چه نیازی به حقایق هست؟ فینکلشتاین مثال‌های فراوانی از سربازانی که در نبردِ ۲۰۱۴ اسرائیل و حماس خدمت کرده بودند می‌زند و از قولِ آن چه که به چشم دیده‌اند گواهی می‌دهد که نیروهای اسرائیلی بی‌تردید در پیِ کاهشِ تلفات نبوده‌اند. (در واقع گفته‌ی رزنر که اسرائیل در پیِ کاهشِ تلفات است بسیار عجیب است، چرا که اسرائیل به اصرارِ رزنر باید بیش از آنکه در پیِ پرهیز از کشتن باشد مطمئن شود که اهالیِ غزه از مرز عبور نخواهند کرد) شهادت‌های کهنه سربازانِ اسرائیلی هم «اختلافِ وحشتناکی را مابینِ آن چه که سخنگویانِ حکومت و وزارتِ دفاعِ درباره‌ی سناریوهای نبرد می‌گویند‌، با واقعیتی که سربازان از خودِ عملیات توصیف می‌کنند» نشان می‌دهد. تامل کردن بر این موضوع سخت است اگر شما متقاعد شده باشید که اخلاقی‌ترین ارتشِ عالم ممکن نیست دروغ بگوید. اما نیازی به این نیست که فقط اسرائیل فریبکار و مغرض باشد و همین قدر کافی است که هشدارِ آی اف استون را مبنی بر اینکه تمامیِ دولت‌ها دروغ می‌گویند جدی بگیریم‌، و اسرائیل را نسبت به تعصباتش همانقدر ناقص، بی‌عاطفه و بی‌وجدان فرض کنیم که هر دولتِ بی‌وجدانِ دیگری در تاریخِ بشر بوده است.

توصیه‌ ششم برای پروپاگاندا؛ تفاوتِ بینِ ما و آن ها در این است که ما در هنگامِ شلیک کردن اشک از چشمانمان جاری می‌شود، برای ما کشتن استثنا اما برای آنها قاعده است. ما عاشقِ زندگی هستیم و ارزش‌های متمدنانه‌ی خوبی داریم، آن ها عاشقِ مرگند و ارزش‌های متوحشانه‌ای دارند.

رزنر: منتقدانِ اسرائیلی معمولا دو نوع اعتراض درباره اعمالِ اخیرِ اسرائیل را با هم خلط می‌کنند. چرا اسرائیل شلیک کرد، در حالیکه می‌توانست از راه‌های دیگری مانع از عبورِ مردم از مرز شود؟ و چرا اسرائیل با منزوی کردنِ غزه شرایطِ اقتصادی را وخیم و اهالیِ غزه را مستاصل کرده است؟ باید جدا جدا به این انتقادات پاسخ گفت. اول آنکه شلیک کردن تاکتیک است، و دیگر آنکه منزوی کردن استراتژی است.

یک نگاهِ سریع به جمله‌ی «منتقدان خلط می‌کنند» بیندازیم. رزنر می‌توانست بگوید، دو انتقادِ اصلی وجود دارد. اما اینکه منتقدان «منتقدان معمولا خلط می‌کنند» به صورتِ ضمنی این را می‌رساند که منتقدان سردرگمند. رزنر خود را در مقامِ پاسخ به دو انتقادِ اصلی نمی‌بیند، او می‌خواهد به مردمی ساده‌لوح، احساساتی و سر به هوا کمک کند تا خرد را درک کنند. چنین عباراتی ممکن است پیش پا افتاده به نظر بیایند اما من می‌خواهم اهمیتِ شیوه بیان در پروپاگاندا (به همان میزانِ اهمیتِ محتوای واقعی استدلال) را نشان دهم. استدلال‌ها معمولا ضعیف هستند و بدون در نظر گرفتنِ انتقادات‌اند ، اما استدلال‌ها فقط بخشی از عملِ متقاعد کردنِ مخاطب هستند. اشاره‌ی دقیق به اینکه هر کس که با شما مخالف باشد یک نادانِ بغض گرفته‌ی سردرگم است هم به همان میزان تعیین‌کننده است.

در ابتدا، بیایید از واقعیت‌های غیرقابل‌انکار شروع کنیم. دستکم بخشی از تظاهرکنندگان ایادیِ حماس بودند، و بر اساسِ گفته‌ی حماس بیشترِ کشته‌شدگان از اعضای همین گروه بودند. این یک اعتراضِ مسالمت‌آمیز نبود بلکه حاصلِ تحریکِ سازمانی بود که به اعمالِ تروریستی‌اش شناخته می‌شود. بنابراین اسرائیل هیچ چاره‌ای نداشت مگر آنکه با این اعتراضات نه فقط به عنوانِ نقضِ تمامیتِ ارضیِ خودش که به عنوانِ تلاشی برای حمله به خود برخورد کند.

وای بر من‌، بیایید به این زنجیره‌ی منطقی از «در ابتدا» تا «بنابراین» نگاه کنیم. در ابتدا «غیر‌قابل‌انکار» را داریم، به معنیِ آن که هر کس بخواهد اعتراضی به پاراگرافِ فوق بکند یک احمقِ بی‌عقل است‌، کسی که از امورِ واقع متنفر است. اگرچه در میانه‌ی پاراگراف ما از واقعیت‌ها به استنباط‌ها و گمانه‌زنی‌هایی می‌رسیم. بخشی از تظاهرات به دستِ حماس سازمان داده شده بود. حماس مسالمت آمیز نیست پس تظاهرات هم مسالمت‌آمیز نیست و تنها عملی تحریک‌آمیز می‌توانسته باشد. نتیجه آنکه این نه یک تظاهرات که یک حمله بود و بنابراین هیچ چاره‌ای نیست مگر اینکه مانندِ کشوری که به آن حمله شده است واردِ عمل شویم. لغزش‌هایی از این دست زیاد در پروپاگانداها اتفاق می‌افتد. شما از یک گزاره‌ی بدونِ مناقشه مانندِ این شروع می کنید که «هر کشوری حق دارد که از خود در برابرِ حملاتِ خشنِ بیرونی محافظت کند» اما با بخشیدنِ معنای گل و گشادی به برخی از واژه‌ها‌، می‌توانید از چیزی دفاع کنید که اگر صادقانه موردِ بررسی قرار گیرد‌، شدیدا موردِ مناقشه است. اگر «حقِ دفاع از خود» به معنای «به کار بستنِ هر میزان از زور که ضروری باشد» و «حملاتِ خشن» به معنای «نوجوانانی که لاستیک آتش می‌زنند»  و یا «مردمی که حفره‌هایی در حصارِ حایل ایجاد می کنند» باشد، آن‌گاه مفهومِ «دفاعِ ملی» درست به معنای «کشتارِ دسته‌جمعیِ مردمانی است که آسیب‌هایی جدی به دیگران نزده‌اند» بی‌آنکه هیچ کسی به جهت گیریِ اینان توجهی کرده باشد.

توصیه‌ هفتم؛ همه‌ی آنچه که شما میٔخواهید همه‌ی آن چیزی است که یک فردِ منطقی می‌خواهد. شما فقط در پیِ محافظت از خودتانید. آیا این خواسته‌ی زیادی است؟

امورِ واقعِ روی زمین به سادگی محو می شوند.به محضی که ما از لغتِ “حماس” استفاده کنیم نیازی نیست که از چگونگیِ روی دادنِ مرگ‌ها پرسش کنیم ، اینکه آیا از قواعدِ حاکمِ بر درگیری تبعیت شده است و اینکه آن ۶۰ نفر در لحظه ی مردنشان در حالِ انجامِ چه کاری بودند.ما می‌توانیم استنباط‌هایی داشته باشیم که بر پایه ی آن حتی بدونِ اینکه بدانیم چه روی داده است مرگِ افراد توجیه‌پذیر باشد.به هر میزان که ما به امورِ واقعیِ جدی نزدیک شویم این استنباط‌ها هم ناخوشایند‌تر می‌شوند.خبرنگارِ اسکای نیوز در سفرِ خود به غزه گزارش داد که اسرائیل ادعا می‌کند حق دارد “به هر کسی که در خلالِ تظاهرات از مرز عبور کند شلیک کند ، کسانیکه با اعلامیه‌هایی به آنها هشدار داده شده است” اگرچه که قوانینِ درگیر شدنِ اسرائیل مخفیانه هستند. یکی از تیراندازانِ سابقِ ارتشِ اسرائیل گفته که “تیراندازانِ اسرائیلی از فاصله ی سیصد متریِ حصارِ حایل فلسطینیانِ غیرِمسلح را موردِ اصابت قرار داده‌اند” و رسما اعلام کرده وحشت زده شده است.این کافی نیست که به سادگی اثبات کنیم کسی که مرده “حماس” بوده، حماس حکومتِ اکثریتِ فلسطین است و تعلقِ به آن هیچ مجوزی برای کشتن صادر نمی‌کند. اگر فردی از حماس به روی شما آتش بگشاید شما حقِ این را دارید که از خودتان دفاع کنید ، اما اگر همین فرد در فاصله‌ای کم با یک دیوار حرکت کند شما حق ندارید از دور به او شلیک کنید.هرچند که باید با دیدِ انتقادی به این گفته ی پرتکرار نگریست که بر اساسِ آن ۵۰ نفر از ۶۲ نفر عضوِ حماس بوده اند.اسرائیل به اظهاراتی از حماس اشاره می کند که بر پایه ی آن حماس در ارتباطِ با تعدادِ کشته هایش بزرگنمایی می کند.نقلِ قولِ رسمیِ حماس چنین است ” اگر ۶۲ نفر شهید شده باشند ، ۵۰ تن از آنان از حماس و ۱۲ تن از دیگران هستند. با وجودِ این هزینه ی سنگین چگونه ممکن است به نفعِ حماس شده باشد ؟” به نظر می آید که تعدادِ افراد بر پایه ی گمانه زنی است اگر و اظهارِ نظرِ رسمی اینطور می نمایاند که حماس به دلایلِ شخصی واردِ عمل نشده است ، چرا که این کار مستلزمِ دادنِ قربانی های بسیاری بوده است.باید فورا فهمید که اسرائیل و حماس هردو اصرار دارند که کشته ها را عضوِ حماس معرفی کنند.حماس می خواهد ثابت کند که دارد برای نیمی از مردمِ فلسطین فداکاری می کند ، و اسرائیل می خواهد بگوید که کشته شدگان تروریست بوده اند… اما این امر که هیچ یک علاقه ای به کشف حقیقت ندارند باعث نمیشود که شرح ماجرای موجود درست باشد و با توجه به منفعت شخصی آشکار حماس، برای ادعایش که کشته ها مال آن ‌هاست شواهدِ کافی در دست نیست.

رزنر:اسرائیل مجبور بود دست به عملی پیشگیرانه در برابرِ کشته شدن و ربوده شدنِ سربازانش بزند.باید اطمینان حاصل می کرد که هزاران فلسطینی در پیِ از کار انداختنِ کاملِ اسرائیلِ جنوبی نیستند ، تا آن لحظه که همه ی نفوذی ها شناسایی و دستگیر شوند.با شناختی که از حماس و تاکتیک های آن هست اسرائیل به دلایلِ درستی این گونه فرض کرد که چراغِ سبز دادن به تظاهرکنندگان و سپس بازداشتِ آن ها پیامدهای به مراتب بدتری در پی خواهد داشت.عاملینِ حماس در لباسِ مبدلِ تظاهرکنندگان به اسرائیل آسیب خواهند زد.

باز هم یک لغزشِ دیگر، “عملِ پیشگیرانه” که مساوی است با شلیکِ به افراد از راهِ دور آن هم بدونِ هیچ تلاشی برای دستگیریِ آن ها.باز هم بد نیست یک مثالِ موازی بزنیم.فرض کنید که مامورِ مرزیِ دونالد ترامپ ۶۲ نفر از کسانی را که می خواستند از مرزِ آمریکا و مکزیک عبور کنند قتلِ عام کند.ترامپ هم بگوید که ۵۰ تا از ۶۳ نفر هم عضوِ سازمانِ خلافکارانِ MS-13 بوده اند ، MS-13 هم قبول کند و پاسخِ ترامپ به این پرسش که چرا باید آن ها را در خون می غلطاندیم این باشد که : آمریکا باید دست به عملِ پیشگیرانه ای بزند ، تا هجومِ نفوذی های خشن ما را مجبور به از کار انداختنِ نیمه ی جنوبیِ کشور نکند.با شناختی که از MS-13 داریم ، فرض کنیم که مردم در پی ِعبورِ آن ها از مرز آسیب ببینند.درین جا شاهدِ این هستیم که هیچ کدام ازین چیزها پاسخِ این سوال نیستند که : ” چرا به آن ها شلیک شد؟ ” یکی دیگر از ویژگی های قدیمیِ پروپاگاندا : ادعا کنید که شما مجبورِ به انجامِ کاری بودید و هیچ عاملیتی نداشتید.از کار افتادنِ نیمی از جنوبِ کشور به خاطرِ اینکه تعدادی جوانِ ۱۹ ساله ی غزه ای در حالِ حرکت به سوی یک حصار بودند، البته که یک اغراقِ بی خردانه است.اما رزنر وانمود می کند که این اتفاق قطعا می افتاد.

توصیه هشتم برای پروپاگاندا؛ هیچ بدیلی وجود ندارد. اصلا بدیل چیست؟ آیا می‌توان حتی به بدیل فکر کرد؟ نه نمی‌توان ، چرا که بدیلی وجود ندارد.

رزنر:البته که پرسش از سیاستِ کلیِ اسرائیل درباره ی غزه همچنان باقی است.اما جوابِ سوال بر کسی پوشیده نیست.اسرائیل نزدیکِ به یک دهه پیش از غزه بیرون رفت و تنها خواستارِ صلح و آرامش بود.اما پاسخِ متفاوتی از غزه دریافت کرد و این پاسخ تلاشِ حماس برای پی ریزیِ اساسی برای اعمالِ خشونت علیهِ اسرائیل بود.برای اجتناب ازین امر غزه باید منزوی باشد مادامیکه رهبرانش تغییر کنند یا اینکه متوجه شوند که جنگشان علیهِ اسرائیل بیش از صدمه زدن به اسرائیل به مردمی که به آن ها حکومت می کنند صدمه می زند.و آری ، این به معنای آنست که اهالیِ غزه بیش از آنکه باید در حالِ رنج کشیدن اند ، اما نه به خاطرِ اسرائیل بلکه به خاطرِ حماس.

همه ی آنچه که اسرائیل از غزه می خواهد صلح و آرامش است.(اما به یاد آرید که “گاه به گاه بمبارانش می کند”) چرا این عرب های پرسروصدا خشن و بی عقل آرام نمی گیرند ؟ پاسخ دوباره در خودِ متن است : ۱) اسرائیل از غزه خارج شد و اجازه داد که تصمیم با خودِ فلسطین باشد.۲) غزه تحتِ محاصره است و اسرائیل در تلاش برای منزوی کردنِ اهالی است تا جان به لبشان برسد و رهبرانشان را از کار برکنار کنند.رزنر به خوبی می داند که سازمانِ ملل به خاطرِ حدِ بالای کنترلی که اسرائیل روی غزه اعمال کرده است ، غزه را اشغال شده قلمداد می کند.بنابر گفته ی مجله ی اسرائیلیِ +۹۷۲ : اسرائیل زندگی را در نوارِ غزه به روش هایی غیرِقابلِ باوری کنترل می کند .آسمانِ غزه در کنترلِ نیروی هواییِ اسرائیل است.نیروی دریاییِ اسرائیل سفرهای دریایی را در نوارِ ساحلی تحتِ کنترلِ خود دارد.ارتشِ اسرائیل در حالِ حاضر تمامیِ راه های دسترسی به غزه را تحتِ کنترل دارد و اوست که تصمیم می گیرد چه کسی می تواند به غزه سفر کند.ارتشِ اسرائیل معدود پایانه های صادرات و واردات را تحتِ کنترل دارد و اوست که تصمیم می گیرد چه کالاهایی(شاملِ موادِ غذایی) می توانند وارد یا صادر شوند.اسرائیل ثبتِ مدارک و حقِ سفر کردن را در نوارِ غزه کنترل می کند.حتی دیوید کمرون که هاآرتض او را حامیِ شدیدِ اسرائیل می خواند ، غزه را یک زندانِ در فضای باز نامیده است ، و زمانی که شما مردم را درونِ زندان نگه دارید دیگر فرقی نمی‌کند که نگهبان‌ها درونِ زندان باشند یا بر فرازِ دیوارهای آن .واضح است که به غزه استقلالی داده نشده است، در چنین وضعی چگونه “پی‌ریزیِ اساسی برای خشونت” توجیه‌پذیر خواهد بود؟ در واقع اگر کشورِ همسایه آمریکا آسمانِ ما را تحتِ کنترلِ خود در بیاورد و با محاصره ما بخواهد که به زور رهبرانمان را تغییر دهیم احتمالا به نظرِ ما خشونت بیشتر به معنای دفاع خواهد بود تا حمله.

رزنر: صادق نبوده‌ام اگرچنانچه که بخواهم اینطور وانمود کنم که منافعِ فلسطینیان اولویتِ اولِ من بوده است. من به دنبالِ چیزی هستم که برای اسرائیل خوب باشد و از حکومتم هم انتظار دارم که اولویت‌های مشابهی داشته باشد.با این وجود من معتقدم که سیاستِ فعلیِ اسرائیل سیاستِ مفیدی است ، آن هم نه فقط برای اسرائیلیان ، که همچنین برای فلسطینی‌ها.

ملی گرایی یک افیونِ شعف‌انگیز است. به ما اجازه می‌دهد چیزهایی بگویم که از نظرگاهی خنثی به لحاظِ اخلاقی وحشتناک باشند، اما بی‌آزار به نظر برسند. ارزش قائل شدن برای زندگیِ هم‌وطنانمان به نظر طبیعی و قابلِ دفاع می‌آید. اما پیامدهای این نوع اندیشیدن وحشتناک است. برای مثال در جنگ ِویتنام آمریکایی‌ها برای زندگیِ خودشان به مراتب ارزشِ بیشتری از زندگیِ ویتنامیها قایل بودند آنچنانکه بسیاری حس می‌کردند که کشته شدنِ تعدادِ زیادی از ویتنامی‌ها در راستای جلوگیری از کشته‌شدنِ حتی یک آمریکایی را می‌توان توجیه کرد. و از آن جایی که آمریکایی‌ها ارزشِ کمتری برای مکزیکی‌ها قائل‌اند ، برای ما هیچ اهمیتی ندارد اگرکه کشورمان در خشونتِ وحشت‌آوری در مرزهای جنوبی‌مان نقشی ایفا کند. در اولویت قرار دادنِ منافعِ ملتمان به‌ویژه وقتی ویرانگر است که تصادفا ملتِ قدرتمندتر و ثروتمندتری داشته باشیم. اندیشه رزنر که زندگیِ انسان‌های متفاوت با خودش را بی‌ارزش قلمداد می‌کند ، دستور‌العملی برای تحمیلِ عمدیِ رنج و عذاب است. ما نتایجِ این منطق را در دفاعِ رزنر از کشتار مشاهده می‌کنیم : هر میزان از مرگِ فلسطینی‌ها در راستای جلوگیری از هر ریسکِ(حتی کوچک) برای اسرائیل توجیه‌پذیر است.

رزنر: البته که برای فلسطینی‌ها خیالِ بازگشت یا به عبارتِ دیگر محوِ اسرائیل هیچ فایده‌ای نخواهد داشت. این تنها راهِ پیشِ رو برای کسانی است که انتظاراتِ واقع‌گرایانه‌ای دارند. مردمِ غزه بدبختند ، آنها سزاوارِ همذات‌پنداری و ترحم‌اند. اما چشم دوختن به اسرائیل در راستای رفعِ مشکلاتِ آنها تنها بدبختیشان را تشدید می‌کند. انتظار از اسرائیل برای حلِ مشکلاتِ اینان فقط وقفه‌ای در کاری که خودشان باید به انجام برسانند ایجاد می کند به دو دلیل. اول اینکه نفیِ هرگونه دستاوردِ حماس تنها راهِ متقاعد کردنِ فلسطینی‌ها برای ترکِ یک نبردِ بیهوده برای کسبِ چیزهایی است که نمی‌توانند به دست بیاورند(بازگشت ، تحتِ کنترل آوردنِ اورشلیم ، محوِ اسرائیل) و به سوی سیاست‌هایی است که برای آنها سودمندند. .اگر به حماس برای سازماندهیِ رویدادهایی خشن باجی داده شود یا فشار بر آن به دلیلِ تظاهرات کاهش یابد ، نتیجه تنها تظاهراتِ بیشتر و بیشتر و بنابراین ریخته‌شدنِ خون‌های بیشتری عمدتا از فلسطینیان است. دوم ، تنها اسرائیلی که مرزهای امنی دارد می‌تواند پای گفتگو با فلسطینیان بشیند. همچنانکه ایهود باراک، نخست وزیرِ سابق و یکی از منتقدانِ حکومتِ فعلی می‌گوید: “ کسانی که به جدا شدن از فلسطینیان، حضور در توافق صلح و حفظ مرزها باور دارند. باید مطمئن بود که به مرزها احترام گذاشته می شود”.  حکیمانِ یهودی جمله مشهور اما شاید نه ضرورتا خوشایندی دارند تقریبا به این مضمون که : آنان که در برابرِ بی‌رحمان مشفق‌اند ، در نهایت نسبت به مشفقان بی‌رحم خواهند شد. همین قدر خشن در میانِ تصاویری از غزه و همین‌قدر مساله‌دار، چنانکه به نظرِ افرادِ خوش‌نیتی که همیشه در دعواها طرفِ ضعیف را می‌گیرند می‌آید ، گاهی انتخابِ بهتری وجود ندارد جز اینکه واضح و استوار باشیم و خطِ محکمی ترسیم کنیم در برابرِ کسانی که بنای صدمه‌زدن به ما را دارند ، و  اگر ضروری باشد ، به کمکِ آتش گشودن بر آنها.

به یاد داشته باشید که ۷۰۰ هزار فلسطینی از سرزمینشان بیرون رانده شده‌اند.دلیلِ آنکه افرادی مانندِ رزنر می‌گویند که حقِ بازگشت به معنای نابودیِ اسرائیل است درین است که اگر به فلسطینیان اجازه بازگشت به سرزمینی که خانواده هایشان را از آن بیرون رانده‌اند داده شود ، تعدادِ جمعیتیِ آنها مانع از تشکیلِ یک دولتِ قومی به دستِ اسرائیل خواهد شد. باز شایسته است که یک مثالِ موازی را لحاظ کنیم: در آفریقای جنوبی ما اعتبارِ کمی برای این استدلال قائل هستیم که “صدورِ اجازه ی یکپارچه‌سازیِ کامل باعثِ نابودیِ دولتِ قومی خواهد شد”.در وضعیتِ موجود البته که حقِ بازگشت در واقعیت بیهوده است. اما “ما تحتِ هیچ شرایطی به تقاضاهای شما تن نمی‌دهیم” با “تقاضاهای شما بیخودند” یکی نیست و باید بگوییم که رزنر ازین پرسش که آیا سخنِ فلسطینی‌ها تنها یک ادعاست طفره می‌رود و به گونه‌ای به آن می‌پردازد که گویی آنها یک خواسته عمل‌گرایانه دارند.

توصیه نهم برای پروپاگاندا؛ ما همه چیز را امتحان کرده‌ایم ، هرچه را که قابلِ بخشش بوده بخشیده‌ایم. هر چیزی بیش از این باعث نابودیِ ماست. چرا می‌خواهند از سخاوتِ ما بهره‌برداری کنند؟ چه کارِ بیشتری می‌توانستیم انجام دهیم؟

پروپاگاندا همواره بینِ “نمی توانیم” و “نخواهیم کرد” خلط می‌کند.آنچه گفته می‌شود اینست که “اسرائیل نمی‌تواند مشکلِ شما را حل کند” آنچه که معنی می‌دهد اینست که اسرائیل از حلِ مشکل امتناع می‌کند.این دقیقا همان کاری است که شرکت‌های بزرگ همواره انجام می‌دهند.”گمان نکنم بتوانیم انجامش بدهیم ..اوم م ، سیاستِ ما چنین است” که یعنی ” ما تصمیم گرفته ایم که چنین کاری را انجام ندهیم” .پروپاگاندا جای مسئولیت ها را جابجا می‌کند اما نه به کمکِ استدلال‌های متقاعدکننده بلکه با تکرارِ چندین چند باره اینکه طرفِ دیگر است که دارد مانع می‌شود.

ما به فرازِ انتهایی دفاع رزنر از کشتار رسیدیم .رزنر موفق نشده است از کشتار دفاع ک ند.ما هنوز نمی‌دانیم که چرا باید به راحتی اسنایپرها را به سوی مردمانی بگیریم که در تلاشند تا از زندانِ وخیمشان خلاص شوند. ما مطمئنیم که شموئیل رزنر هیچ حسِ بدی نسبتِ به این کشتار ندارد. ما همچنین می‌دانیم با وجودِ اینکه که حکیمانِ یهودی اینطور وانمود می‌کنند که خردِ  بسیار گرانقدری دارند ؛ بسیاری از مردمانی که با بی‌رحمان مشفق بوده‌اند، در نهایت هرگز نسبتِ به مشفقان بی‌رحم نگشته‌اند ، این پندِ باستانی تنها در ظاهر خوب است ، در باطن اما احمقانه است. ما هنوز هیچ استدلالِ قانع‌کننده‌ای نشنیده‌ایم که چرا یک کشور حق دارد یک ملیون جمعیت را تحتِ محاصره قرار بدهد، گاه به گاه بمبارانشان کند و زمانیکه به جمعیتِ نزدیکِ دیوار می‌پیوندند که به نشانه اعتراض سنگ بیندازند، آنها را بکشد.

توصیه دهم برای پروپاگاندا؛ رنج و عذاب دشمن تقصیر خودش است. آنها مجبورتان کرده‌اند که بهشان آسیب بزنید. اگر آنها شما را تحریک نمی‌کردند ، شما مجبور نمی‌شدید که آنها را بکشید. در واقع این مساله که آنها شما را مجبور به آسیب زدن به خودشان کرده‌اند آنها را تبدیلِ به هیولاهای بزرگ‌تری کرده است.

می‌خواهم برای شما به چیزی اعتراف کنم. بگذارید بگویم چرا زمانِ زیادی صرف کردم تا در دلِ مقاله‌ای بروم که بسیاری آن را به عنوانِ چیزی چندش‌آور قلم گرفته‌اند .به این خاطر چنین کردم که برای یک لحظه احساس کردم که رزنر متقاعدکننده حرف می‌زند یا دستکم ، او تقریبا منطقی به نظر می‌رسید ، نوشته‌اش واضح بود ، ارجاعاتی به منابعی داشت و هنجارهای یک مقاله هوشیارانه نیویورک‌تایمز را رعایت کرده بود و این من را ترساند. حقیقت اینست که پروپاگاندا تاثیرگذار است. استدلال‌های آن برای بررسیِ موشکافانه ساخته نشده‌اند، بلکه به مددِ تکرارِ بسیار زیاد تاثیر می‌کنند .”ما نیک سیرتیم ، شیطان می‌خواهد نابودمان کند، هیچ چاره دیگری هم وجود ندارد ، هیچ چاره دیگری هم وجود ندارد ، هیچ چاره دیگری هم وجود ندارد”.مساله ی اسرائیل-فلسطین از آن دغدغه‌هایی نیست که به صورتِ ویژه بخشی از زمانِ من را به خود اختصاص بدهد ، نیازی به این نمی‌بینم که با طول و تفضیل اشاره کنم که باز هم یک حکومتِ انسانی ِدیگر دارد از مردم سوءِ‌استفاده می‌کند و نامش را عدالت می‌گذارد. مقاله رزنر هرچند مرا ترساند دستکم یک آینده‌ی بسیار تیره را می بینم : اگر فاشیسم با قدرتِ تمام بازگردد، خواهیم دید که تمامیِ این تاکتیک‌ها از زیرِ زمین بیرون می‌آیند تا هر خونی که ریخته می‌شود ر ا توجیه کنند. من فکر نمی‌کنم که مرزِ مکزیک هم آنچنان از واقعیت به دور باشد. ترامپ دارد دست به هر کاری در راستای خشونت‌ورزی و بی‌ارزش‌سازیِ مهاجران می‌زند.از نظرِ من این غیرِ واقعی نیست که اگر امور بعد از چند سال بدتر شوند ، ما شاهدِ کشتارهایی باشیم .این دلیلِ آنست که به نظرِ من چرا اهمیت دارد که بفهمیم این چیزها چگونه کار می‌کنند ، و زبان چگونه می‌تواند به شکلی موردِ استفاده قرار گیرد که تصویری از جهان به ما بدهد که بر اساسِ آن چیزهای ترسناکِ در واقعیت تبدیلِ به چیزهای اخلاقی در ذهنِ ما شوند.

توضیحِ مترجم: به گمانِ مترجم ارزشِ متنِ فوق بیش از آن که در مواضعِ اخلاقیِ نویسنده در ردِ کشتار باشد در تحلیلِ  خط به خط پروپاگاندای کشتارِ دسته جمعی است.

مقاله اصلی در سایت currentaffairs

admin بدون نظر ادامه مطلب

 هنر آرت-سینما/شادی حاجی مشهدی: می گویند زمان مرهم دردهاست. اما اگر دلیل این آلام روحی، گم شدن ها و گم کردن ها باشد، دیگر حتی گذر زمان هم، از رنج های این انتظار نمی کاهد. انسانِ منتظر، زندانی زمان است و این انتظار بی پایان، دردی است که هر لحظه را به کامِ منتظرانش تلخ تر می کند. در این میان، تنها یک دلخوشی باقی است و آن، امید اینکه، بدانیم یا بفهمیم گم شدگانِ ما، رها و دلشاد، در زمان و مکان دیگری پیدا خواهند شد…

به بهانه نمایش مستند «ناپدید» از گروه هنر و تجربه، با فرحناز شریفی کارگردان و تدوینگر خلاق و توانمند این فیلم به گفت و گو نشستیم. شریفی دانش آموخته سینماست و پیش از این، ساخت فیلم های «صدای ماه»، «چهره ی غمگین من»، «خاطرات انقلاب بهمن، عاشق لیلا » و «۲۱ آگهی» را در کارنامه خود دارد. دانش سینمایی و علاقه مندی  او به نوشتن، در کنار مهارتی که در تدوین دارد، از او کارگردانی نکته بین  با سلیقه سینمایی متفاوت ساخته است. این مستند، با تمرکز بر جهان انسان هایی که گم شده اند و درنگ بر درد و رنج  خانواده هایی که همیشه منتظرند، با شیوه ی روایی و ساختار متفاوتش، نقشی ماندگار در ذهن ها حک می کند.

 …

شما در عرصه های مختلف هنری از نویسندگی و تدوین تا مستندسازی و تولید فیلم، فعالیت می کنید، حرکت به موازات سینما در کنار علاقه مندی هایتان چطور پیش می رود؟

رشته تحصیلی من سینماست و حالا هم بیشتر مشغول فیلمسازی و تدوین هستم. «خوابیدن در هوای آزاد» اولین و آخرین کتابی بود که به شکل مجموعه داستان های کوتاه از من چاپ شد، اما دلم می خواهد باز هم بتوانم بنویسم. در زمینه فیلمسازی نمی خواهم به شکل سفارشی فیلم بسازم و تا کنون این شانس را داشتم که ساخت فیلم هایی که به من سفارش شده در راستای سلیقه خودم بوده. دوست دارم روی هر ایده ای که برایم جذاب است متمرکز شوم و چون دلیلی نمی بینم که مثلا هر سال فیلم جدید بسازم، در این بین، تدوین می کنم. نمی شود که بیکار بود و به هر حال باید کاری کرد و البته نه هر کاری…

ایده ی اولیه فیلم «ناپدید» چطور به ذهنتان رسید؟ به نظر می رسد از دو فیلم «خاطرات انقلاب بهمن، عاشق لیلا» و «۲۱ آگهی» چنین تمی در ذهنتان شکل گرفت…

پیش از این به یاد ندارم که به این سوژه به طور خاص فکر می کردم یا نه؟ اما از آن زمان که سکانس پایانی فیلم «ایران در اعلان» را با بهمن کیارستمی ادیت می کردیم مشخصا برایم این ماجرا بسیار جالب شد و در ذهنم ماند. اولین تلنگری بود که ضربه اش را حس کردم.

فیلم از مقطعی که روزنامه وقایع اتفاقیه اولین آگهی کتبی را چاپ می کند، شروع می شود  تا به سال ۵۷  می رسد ( بعد از انقلاب چند سالی تبلیغات متوقف می شود). سکانس پایانی آن هم با آگهی گمشده های روزهای پر آشوب انقلاب  و نمایش عکس های این افراد گمشده که به وفور در روزنامه کیهان و اطلاعات و مطبوعات چاپ می شد، تمام می شود.

از آن زمان، حس کردم باید با این ایده کاری کنم و اینطور شد که فیلم «خاطرات انقلاب بهمن، عاشق لیلا» خود را به من نمایاند. از این فرصت که اتفاقا، به من سفارش شده بود، استفاده کردم تا این قصه مربوط به آدمی باشد که در آن سالها گم شده، چنین آدمی را پیدا کردم ولی مواد و متریالی غیر از چند عکس قدیمی از او در اختیار نداشتم، در نتیجه خودم با استفاده از عکس های مستند انقلاب و عکس های خانوادگی و  البته با اضافه کردن کمی داستان و تخیل، آن را ساختم که از این حیث، نمی شود گفت که فیلم به طور کامل مستند است.

در سال ۹۴ بود، سه چهار ماه قبل از اینکه صابر ابر نمایشگاه «از مردم استمداد می کنم» را در گالری محسن برگزار کند؛ او با من تماس گرفت (با وجود اینکه هیچ آشنایی رو در رویی با هم نداشتیم) و به من گفت که فیلم «عاشق لیلا» را دیده و موضوع نمایشگاهش هم «گم شدن» است، و از من خواست اگر دوست دارم در مورد این موضوع یک فیلم کار کنم. من هم با او و آقای احسان رسول اف قراری گذاشتم و بنا شد که من فیلم خودم را بسازم و فیلمم ربطی به موضوع نمایشگاه نداشته باشد. البته در فیلم من سکانسی از آن پرفرومنس با حضور صابر ابر و پانته آ پناهی ها باقی است.

این فیلم علیرغم  آنکه متریال چندانی برای پرداخت آن در اختیار نداشتید، به لحاظ فرمالیستی، ساختاری متفاوت و کلیشه گریز دارد و همانطور که تصاویر در آن اهمیت بسیار دارد، صدا و موسیقی هم جز عناصر زنده و تاثیرگذار در آن به شمار می رود و بخش مهمی از فضاسازی این مستند را باید مرهون صداگذاری و موسیقی آن دانست…

اغلب می شنوم که در مورد آثارم می گویند، تقریبا از هیچ توانسته ام فیلمی را بسازم، اگر این اظهار نظر درست باشد چالش جذابی است. گاهی تنها یک عکس برایم جذابیت این را دارد که تبدیل به یک فیلم بشود، که این به معنی مهم بودنِ پرداخت و ساخت و ساز است.

وقتی به موضوع این فیلم فکر می کردم فضاهای مختلفی به ذهنم می آمد،  می خواستم داستان های مختلفی از گم شدن ها و گم کردن ها را در این فیلم بگویم. تصور کردم که اشیا، خاطرات و آدم ها جزو آن چیزهایی هستند که ممکن است گم شوند، از دست دادن عزیزان و حتی داشتن یک گمشده، می توانست جزیی از این داستان باشد و به این ترتیب وقتی حول این مفاهیم فکر می کردم، فضاها و تصاویری به ذهنم می آمدند که بعضی از آن ها را نیز فیلمبرداری کردم. برای بخشِ مربوط به خاطرات و حافظه هم به سراغ آرشیو رفتم که همیشه جزو علایق شخصی من بوده. در واقع گفت و گو با تاریخ (در اینجا تاریخ بصری) پچ پچه ای است که همیشه با من هست.

 

بخشی از تصاویر استفاده شده  از فیلم های ۸ میلیمتری  قدیمی است، به نظر می رسد برای جمع آوری تصاویر و فیلم های دلخواه خود با چالش روبرو بودید، سرنخ شما برای یافتن جنس خاصی از این تصاویرچیست؟

در نگاه اول، پیدا کردن تمام مواد و مصالحی که لازم است، دشوار به نظر می رسد، اما این سرنخ از درون من می جوشد و به نوعی تبدیل به یک دغدغه و علاقه درونی شده است. در این فیلم هم از همان ابتدا می دانستم که می خواهم از آرشیو استفاده کنم و چون سالهاست که ولع جمع آوری تصاویر و فیلم های قدیمی را دارم، تا حد زیادی می دانستم در چه مسیری باید قدم بردارم تا به منبعی که می خواهم برسم. البته شانس هم در این راه بسیار دخیل بود. گاهی آدم ها و موقعیت هایی سر راهمان قرار می گیرند که به راستی مصداق بروز این خوش شانسی هستند.

 

بسیاری از مستندسازان در مستندهای تاریخ نگارانه از تصاویر معمول آرشیوی استفاده می کنند، گاهی می بینیم که استفاده نا به جا از این تصاویر به پاشنه آشیل فیلم تبدیل می شود، به گمان شما چه چیز فیلمساز را از لبه ی تیز این پرتگاه به سلامت عبور می دهد؟

همینطور است. چند نکته خطرناک در استفاده کردن از تصاویر آرشیوی وجود دارد؛ یکی این است که خیلی بخواهید فضا نوستالژیک بشود، به این معنا که همراه با آه و افسوس و به نوعی به حسرت از گذشته برسید و فکر کنید گذشته چقدر زیبا و درخشان و بی مشکل بوده؛ دیگری که اتفاقا تبدیل به یک اشتباه رایج در میان همکاران مستندسازمان شده، استفاده از تصاویر قدیمی همراه با موسیقی نامناسب است. تصور کنید که تصاویر قدیمی یک خانواده را  که مثلا در دهه ۴۰ زندگی می کردند ، با موسیقی «فهرست شیندلر»، آثار النی کاریندرو یا هر کاری که عموما باب می شود، تلفیق کنید. واقعا این چه ترکیبی است و چرا باید از  این همه موسیقی شناخته شده که پیش تر د

 

ر فیلم های دیگر استفاده شده و بار احساسی خود را منتقل کرده اند استفاده شود؟ مهم ترین نکته آن چیزیست که قبلا هم گفتم ؛ گفت و گو با تاریخ…

با دیدن یکی از سکانس های فیلم «ناپدید» که درآن افراد مختلف از منزل بیرون آمده و در را پشت سرشان می بندند این حس به وجود می آید که ممکن است هر کدام از این ها دیگر به خانه باز نگردد و از سویی دیگر، عده ای در فیلم هستند، که حس می شود به شکلی خود خواسته ناپدید شدند؟

بله همینطور است و در کپشن قبل از همین اپیزود نوشتم که گاهی می تواند به همین سادگی باشد که از خانه بیرون برویم و دیگر نتوانیم و یا نخواهیم برگردیم. فکر می کنم بخشی از این ناپدید شدن ها خودخواسته است. و در واقع این افراد فکر نمی کنند که گم شدند، آن ها می روند که خودشان را پیدا کنند. “گمشده” اسمی است که ما باقی ماندگان، بر این افراد می گذاریم.

چرا می توان از این رفتن ها تعابیری مثل خیانت، ترس یا شهامت داشت؟

حقیقت این است که این موضوع به درونیات شخصی من هم بر می گشت. به  این فکر می کردم، کسی که همه چیز را رها می کند و می رود، آیا از ترس مواجهه با مسایل و مشکلاتی است که نمی تواند حل کند یا در نتیجه شهامتِ رها کردن همه متعلقاتش است که می رود؟ به نظرم این ها دو روی یک سکه اند.

چطور آدم هایی که در اپیزودهای اصلی فیلم قصه ای جداگانه اما به لحاظ تماتیک مشترک داشتند، مثل پویا، ژوبین و خسرو را پیدا کردید؟

قصه گم شدن پویای کوهنورد، در ۴-۵ سال پیش خیلی سر وصدا کرد و من همان موقع هم در فیس بوک آن ها را دنبال می کردم و سرگذشتشان برایم بسیار راز آلود و غم انگیز بود و همانطور که در فیلم هم از زبان پویا گفته می شود، تصاویر این اپیزود، از دوربین خودش و از طریق خانواده محترم او به دستم رسید. دوربین به دلیل سرمای زیاد کوهستان تا یک ارتفاعی قابل حمل بود و بیشتر از آن کار نمی کرد و در آخرین کمپی که قبل از صعود نهایی به قله توقف کردند، مانده بود تا آن ها برگردند. پدر و مادر پویا هم در فیلم هستند و اتاق او هنوز هم دست نخورده باقی مانده. اپیزود خسرو  اما به نوعی مستند و داستانی است. فضایی که این کاراکتر به من داد، در روند این داستان پردازی کمکم کرد و به لحاظ استفاده از متریال شبیه تجربه ای بود که در فیلم «عاشق لیلا» هم داشتم.

 

خسرو به طور همزمان یک شخصیت طناز و غمگین دارد… چطور جزییات شخصیت او را در قالب یک قصه پردازش کردید؟

فکر کنید کسی که صادق هدایت شخصیت محبوبش بوده، می تواند دو وجه طنازی و تلخی را با هم داشته باشد. اگر به خاطر داشته باشید در دهه شصت، دفترچه های قدیمی بود که در آن ها از اطرافیان و دوستان، در مورد رنگ، غذا، موزیک و هر چیز مورد علاقه نظر خواهی می کردیم، یکی از این دفترچه ها را خانواده خسرو به من دادند و من هم بخش هایی که خسرو به سوالات پاسخ داده بود را جدا کردم. این دفترچه آنقدر منبع مفصل و جذابی بود که می توانستم یک فیلم مجزا از دل آن ها بیرون بکشم. باید بگویم علاوه بر این جواب ها چیزهایی بود که تخیل کردم و به ماجرا اضافه کردم.

ژوبین به عنوان یکی از آدم های خاصی که ناپدید شده شرایط ویژه ای دارد و به نوعی به یک سرگشتگی عرفانی و فرار فرازمینی مبتلاست، اگر بخواهیم از منظر علمی تخیلی به این بخش که کاملا مستند هم هست نگاه کنیم، آیا می شود گم شدن او را به  یک بعد چهارمی نسبت بدهیم و برای او یک تصعید فرامادی را تخیل کنیم؟

از طریق یکی از دوستانم با خانواده ژوبین آشنا شدم. راستش دلم می خواست ژوبین همان کسی باشد که آن سفینه ی مذکور به دنبالش می آید و او را با خود می برد. وقتی پیش از فیلمبرداری خواهر و برادر ژوبین را دیدم با توجه به اعتمادی که آن ها نسبت به من پیدا کردند داستان ناپدید شدن برادرشان را برایم تعریف کردند و این بخش ماجرا به خصوص مرا جلب کرد.

دلیل پذیرش خانواده ها برای همکاری در چنین فیلمی می تواند احساس ندامت از رفتاری باشد که با این افراد داشتند؟

شاید ندامت، شاید کورسوی امیدی برای بازگشت، شاید شریک کردن دیگران در یک تجربه عمیق و عجیب از زندگی و…

به نظر می رسد در شروع هر اپیزود که داستان های مختلفی از گمشدگان را با صدای صابر ابر می شنویم،  به جای پرده کروماکی سبزی که در پس زمینه آدم ها به کار رفته، می توانیم جهان  مربوط به هر کدامشان را تصور کنیم و در خیال خود آن پرده سبز را حذف کنیم و دنیای آن آدم ها را قرار دهیم، دلیل شما برای استفاده از این تمهید چه بود؟

این برداشت شما بسیار جالب است. من می دانستم که به یک نقاط اتصال احتیاج دارم که باید با آن تکه های به ظاهر پراکنده را که به لحاظ مفهومی در هم تنیده شده اند را به هم ربط بدهم و خب  تنها متریالی که می توانستم به کار بگیرم استفاده از آگهی های گمشدگان بود که اغلب هم مربوط به سی چهل سال پیش هستند، چون دیگر نه به این شکل چاپ می شوند و نه راه های پیگیری و اطلاع یابی از هویت گمشدگان همچون گذشته، تنها از طریق درج آگهی در مطبوعات است(جایی که در این سالها خود مطبوعات نیز از گمشده های ما هستند). برای من این پرده سبز در حکم نقاط ربط اپیزودها به هم بود. فکر می کردم کروماکی بگیرم که در صورت نیاز در پس زمینه از تصاویری از زندگی خود این آدم ها استفاده کنم. اما هنگام تدوین فضای آن استودیو و رنگ سبز به نظرم جذاب و مینیمال آمد و نیازی به تغییر ندیدم.

انتخاب موسیقی و فضاسازی هایی که با استفاده از صدا صورت گرفته  در انتقال حس و حال فیلم موثرند، با وجود یک ریتم پر مکث و  محوریت تمی که ذاتا غم انگیز و تلخ است، به نوعی با موسیقی باید جذابیت ایجاد کرد، در این خصوص توضیح دهید.

این اتفاق کاملا آگاهانه افتاده است و  وقتی فیلم ریتم کندی دارد و موضوع آن تلخ است می توانید به این انتخاب فکر کنید که جاهایی به مخاطب  فرصت تنفس بدهید.  انتخاب موسیقی این فیلم بر اساس علاقه مندی های خودم بود. بسیاری از این موزیک ها  را در حافظه کامپیوترم داشتم، چون همه سبک ها و گونه های موسیقی را گوش می دهم.  با شنیدن یک موزیک خوب آنرا برای استفاده در کارهایم به خاطر می سپارم. بخش مهمی از موسیقی فیلم کار فرشاد فزونی است که خیلی خوب به فضای ذهنی من نزدیک شد و در ترکیب با طراحی صدای فوق العاده ی مهرشاد ملکوتی کار را کامل کرد. به گمان من تصویر و صدا در رقابت با هم برای انتقال مفاهیم رقابت می کنند و این اتفاق خوبی است که در فیلم افتاده است. بخش دیگری از آمبیانس و صداهای محیطی را خودم با موبایلم ضبط کردم، به خاطر دارم که در یک مهمانی هنگامی که دوستانم در حال دیدن عکس های یک آلبوم قدیمی بودند، صدای گفت و گوهای آنان را ضبط کردم که بعدا هم در فیلم از آن ها استفاده کردم.

حالا شاید به نظر برسد می توان از هیچ هم فیلم ساخت اما من مدام در حال ضبط صدا و تصویر از اطرافم هستم. شاید هم این صداها و تصاویری که برای ما آشنا هستند گاهی بی ارزش تلقی شوند ، اما برای من در حکم یک گنج بی پایان هستند.

هر شی، تصویر یا لباسی که از یک انسان گمشده می بینیم به شکلی حاوی حسی غریب از انرژی نامرئی این افراد است، گویی هنوز هم اثراتی از آنان باقیست، این انعکاس چطور ایجاد می شود؟

مادرم در هنگام مرگ کسی می گوید، فلان شخص رها شد… به نظرم  مرگ  یک جور رها شدن است. گاهی داشتن یک شی، لباس یا بو ها ممکن است تداعی کننده شخصی باشد که از این دنیا رفته و شما را به یاد آن شخص بیاندازد. قطعا انرژی افراد در اشیای اطراف و مربوطشان باقی می ماند و برای همین هم با دیدنشان دلتنگ می شویم. اشیا هم به نوعی به دلیل خاطراتی که با خود دارند عزیز هستند.

در بخشی از فیلم تصاویر به شکل نگاتیو از شمایل انسانی آدم ها و با تمرکز روی کلوز آپ اندام ها و یا نوشته های کنار عکس ها روایت می شود، به نظر می رسد این بخش چاشنی ترس به همراه دارد و ما را متوجه جنبه های مرموزی از این ناپدید شدن ها می کند؟

اتفاقا در جشنواره که نمایش داده شد یک مطلبی در مورد فیلم «ناپدید» نوشته شده بود که آنرا فیلمی ترسناک توصیف کرده بودند! ایده ای که در ذهن من برای این بخش شکل گرفته بود در جهت قوام فرم و شکل بصری کار بود و دلم می خواست جزییات درون عکس ها مثل فرم دست، تاب مو و یا فرم صورت همراه با نوشته های کنار تصاویر خوانده شوند و بشود کادری بست که شبیه بقیه عکس ها نباشد؛ حتی به شکلی اتفاقی  تصاویر را به شکل نگاتیو تبدیل کردم و  از این اتود خوشم آمد و دیدم که با موضوع ناپدید شدن هم مربوط است و اینطور شد که فرم و محتوی به نوعی با هم هماهنگ شدند.

آیا در این فیلم هایتان از فیلمساز خاصی تاثیر گرفتید؟

در این فیلم خاص خیر. اما طبیعی است که فیلمسازان تحت تاثیر خوانده ها و دیده هایشان باشند و از آن ها الهام بگیرند. با قبول مفهوم نسبیت و در فضایی که  این روزها در آن سیر می کنم، از سینمای روی اندرسون و بلا تار (که البته دو فضای متفاوت دارند) و  از نوری بیلگه جیلان و برخی از فیلمسازان اسکاندیناوی که در حال حاضر به خلق فیلم های خوبی مشغولند، لذت می برم.

در سینمای ایران هم از سینمای عباس کیارستمی و آثار شهید ثالث و ابراهیم گلستان و برخی تک فیلم های جدید و قدیم. این که چرا جامعه دیگر شبیه این آدم ها را تولید نمی کند خودش یک مثنوی هفتاد مَن کاغذ است!…

به نظر می رسد اشباع شدگی سینمای امروز از ملودرام های آپارتمانی و طبقه متوسط و فیلم های ضعیف کمدی که اغلبشان در جهت تحمیق مخاطب ساخته شده اند، مشکل اصلی است. شاید هم سندرم بساز و بفروشی در همه جای زندگی ما از معماری و سینما و موسیقی گرفته تا روابط بین فردی آدم ها بدجور رخنه کرده باشد. اینطور می شود که نسل ما به پناهنده های فرهنگی تبدیل می شوند و ما مجبور می شویم به سینما و ادبیات آنسوی مرزها پناه ببریم. البته به روز بودن لازم است و اشکالی هم ندارد؛ اما به شرطی که وقتی در خانه ی خودت را باز می کنی و چراغ هایش را روشن می کنی از چیزی که می بینی احساس بدی پیدا نکنی که بخواهی درش ببندی و بروی بیرون.

در آثار شما به جزییات توجه ویژه ای می شود، در ساخت فیلم به همه عناصر تاثیر گذار که مجموعاً یک اثرسینمایی را می سازند دقت می کنید، آیا خود را  به عنوان یک کارگردان و تدوینگر، صاحب سبک می دانید؟

تا به حال به این فکر نکردم که می خواهم صاحب سبک خاصی باشم یا نه. اما این را شنیدم که دوستانم به من گفتند در فستیوالی فیلمی را دیدند ودر دقیقه دوم فهمیدند که این فیلم را من تدوین کردم و بعد هم اسمم  را در تیتراژ آن دیده اند. نمی دانم، شاید این لزوما یک مزیت نباشد. این چیزی که می گویید خوشایند است، اما نمی خواهم در ژانر یا گونه خاصی باقی بمانم، حتی حالا  هم روی یک فیلمنامه داستانی کار می کنم و در کنار آن دو ایده برای فیلم مستند هم دارم. از اینکه فیلم هایم تحت عنوان خاصی بسته بندی شوند و تیتر خاصی به خود بگیرند ابداً استقبال نمی کنم. دلم می خواهد با فیلمسازی نوعی از بازی هایی را که به خوبی بلدم تا  با آن ها مفاهیم  را به مخاطب منتقل کنم، انجام بدهم. به موازات همین موضوع از مستند اجتماعی دور شدم و ذهنم آرام آرام داستان پردازی بیشتری می کند. از اول هم به عشق سینمای داستانی وارد این حرفه شدم و سینما خواندم اما در شروع کار حرفه ای ام خانم قمر الملوک وزیری ما را گرفتار کرد. اما باید بگویم در سینمای مستند چیزهای زیادی یاد گرفتم و مثل یک رفاقت خوب با یک آدم درست هرگز رهایش نمی کنم و کنار هم هستیم.

 اگر حرفی باقی مانده که نشنیدیم بفرمایید، سپاسگزارم.

ممنون از سوالات خوب و نکاتی که مطرح کردید. چیز خاصی به نظرم نمی رسد، راستش فکر نمی کردم اصلا روزی بشود این فیلم را اکران کنم، اما حالا که از گروه هنر و تجربه اکران می شود، دلم می خواهد این فیلم در شهرستان ها هم به طور ویژه دیده شود. به این فکر می کنم که وقتی اکران آن تمام شد، آن را مثل برخی از فیلم های دیگر و البته با رضایت تهیه کننده، در فضای مجازی به اشتراک بگذارم تا همه علاقه مندان بتوانند آنرا ببینند.

 

 

 

 

 

 

 

admin بدون نظر ادامه مطلب

هنر آرت-سینما: «کوکوته» / Cocote به کارگردانی نلسون کارلو دِلوس سانتوس، فیلم برگزیده بخش تجربی  جشنواره لوکارنو نمایش خود در سالنهای سینما را آغاز می کند.

این درام جنایی که محصول مشترک آرژانتین،آلمان، قطر و جمهوری دومینیکن است داستان آلبرتو باغبانی است که به دلیل قتل پدرش به دست یک پولیس به زادگاهش باز می گردد و درگیر مسائل جنایی و پیامدهای این ماجرا می شود. این فیلم که نماینگر سفری خودشناسانه در کشمکشی روانی میان مفاهمیم مذهبی مسیحی و انتقام است، علاوه بر لوکارنو، در جشنواره تورنتو و «کارگردانان جدید/ فیلم‌های جدید»  نیز شرکت کرده بود. «کوکوته» جایزه مهم بخش تجربی «نشانه‌های زندگی» جشنواره لوکارنو را برنده شد و در همه رویدادهای سینمایی که نمایش داده شد مورد تحسین برگزار کنندگان آن رویداد و منتقدان سینما قرار گرفت. در تریلر فیلم که به‌تازگی در فضای مجازی منتشر شده است، صحنه‌های کوتاهی از چند فصل مهم فیلم دیده می‌شود که از تلفیق انتقام، مذهب و تشریفات آیینی خبر می‌دهد.

به گزارش هنر و تجربه به نقل از ایندی وایر داستان درباره باغبان خوش‌قلبی به نام آلبرتو است که برای شرکت در مراسم تشییع جنازه پدر به زادگاهش برمی‌گردد. اما وقتی متوجه می‌شود که یک چهره محلی قدرتمند بانی مرگ پدرش است، خانواده را دور هم جمع می‌کند تا انتقام بگیرد. این عمل برای کسی مثل او غیرقابل تصور است چون یک مسیحی کلیسای بشارتی است. اما فشار زیادی روی اوست و راه‌های زیادی پیش پای او نیست.

ویسِنته سانتوس، جودیث رودریگز، یوبربی دِلا روزا، پدرو سیئرا، ایزابل اسپنسر و خوزه میگل فرناندر از بازیگران اصلی «کوکوته» هستند که از ۲۷ ژوییه (۵ مرداد) به صورت محدود در نیویورک روی پرده می‌رود و به طور طبیعی، اگر با استقبال روبه‌رو شود به‌تدریج بر تعداد سالن‌های نمایش‌دهنده‌اش افزوده می‌شود.

admin بدون نظر ادامه مطلب

هنر آرت-سینما: سام مندس کارگردان تحسین شده سینما و تئاتر« ۱۹۱۷» را با محوریت موضوع جنگ جهانی اول برای کمپانی «امبلین پارتنرز» متعلق به استیون اسپیلبرگ خواهد ساخت.

تولید این فیلم از آوریل آینده شروع می‌شود و دسامبر ۲۰۱۹ در آمریکا اکران خواهد شد. یونیورسال کار توزیع این فیلم را برعهده گرفته است.

فیلمنامه این فیلم را مندس نوشته و این اولین تجربه او در فیلمنامه‌نویسی است.

اسپیلبرگ در گفت و گویی کمپانی خود را خانه مندس دانسته و از حضور کارگردان «زیبای آمریکایی» در این پروژه ابراز خوشحالی کرده است.

به گزارش مهر به نقل از ورایتی موضوع این فیلم کاملا پوشیده نگه داشته شده و تنها اطلاعی که درباره آن داده شده این است که فیلم درباره جنگ جهانی اول است.

 آخرین آثاری که مندس بر پرده سینماها داشت «اسکای فال» و «اسپکتر» از مجموعه جیمز باند بود. وی پس از ساخت این دو فیلم در تئاتر لندن فعالیت می‌کرد و جدیدترین نمایشی که روی صحنه برد «قایقران» بود.

مندس که ریاست جشنواره فیلم ونیز سال ۲۰۱۶ را برعهده داشت، اولین کارگردانی سینمایی‌اش را با «زیبای آمریکایی» در سال ۱۹۹۹ انجام داد و پنج اسکار برد که شامل بهترین فیلم و بهترین کارگردانی برای او بود. این فیلم در خشان با بازی کوین اسپیسی ۶ جایزه بفتا نیز دریافت کرده بود.

admin بدون نظر ادامه مطلب

هوشنگ شهابی، استاد روابط بین‌الملل و تاریخ دانشگاه بوستون آمریکا، در این مقاله به تاریخ سیاسی فوتبال در ایران پرداخته و اثرات متقابل محبوب شدن این ورزش و تغییرات اجتماعی، جهت‌گیری‌های دولتی و سیاست را تحلیل کرده است.

آیت‌الله خمینی کمی بعد بازگشتش در دیداری با ورزشکاران گفت: «من ورزشکار نیستم اما ورزشکاران را دوست دارم.» عبارتی که ورد زبان کارگزاران حکومت تازه شد. اما ورزش نقش خیلی برجسته‌ای در برنامۀ انقلابیون نداشت.

در قرآن صراحتاً به رقابت‌های ورزشی اشاره‌ای نشده. یک بازی، تخته‌ نرد، صراحتاً منع شده (آیۀ ۲۱۹ سورۀ بقره و آیات ۹۰ و ۹۱ سورۀ مائده)،(۱) و در متون فقهی هم فقط به سوارکاری و تیراندازی اشاره شده ــ دلیل این اشاره هم اینکه در این ورزش‌ها مجاز است حریف‌ها روی نتیجه شرط ببندند و کسان دیگری هم برای مسابقه جایزه بگذارند.(۲) بنا به حدیث، پیامبر در ملأعام کلی از ورزش‌ها را انجام می‌داد و مؤمنانش را هم ترغیب به همین کار می‌کرد.(۳) در میان شیعیان، امام اول، علی ابن ابیطالب، آوازه‌ای شگفت در ورزش دارد. اما اوایل انقلاب پاک‌دینانی بودند که داشتند در برابر آنچه به دیدشان افراط‌کاری‌های لذت‌طلبانۀ نخبگان و قدرقدرتان غربی شدۀ ایران می‌آمد، واکنش می‌دادند. مثلاً اوایل اسب‌سواری و موارد مربوط به آن به دلیل تصویر اشرافی‌شان با اخم و تخم روبه‌رو بود، حتی به رغم اینکه اسب‌سواری در تعالیم دین تأیید شده و انقلابیون به تب فوتبال در ایران هم با کلی شک و ظن نگاه می‌کردند، همچنان که دو قرن پیش‌تر وضع فوتبالیست‌های انگلستان هم همین بود. مقایسه‌ای با تجربۀ انگلستان آموزنده است.

وقتی جیمز اول و چارلز اول انگلستان انجام تعدادی تفریحات و سرگرمی‌های محبوب را در روزهای یکشنبه مجاز اعلام کردند، پاک‌دینان آن زمان، پیوریتین‌ها، خشمگین شدند. آن‌ها ورزش را می‌پذیرفتند «اگر در راستای هدفی عقلانی بود، اگر اسباب تجدید قوایی بود لازم برای فعالیت‌های مفید جسمانی. اما به منزلۀ جلوۀ خودانگیختۀ تمایلاتی نابسامان، مشکوک بود؛ و تا وقتی صرفاً ابزار لذت، یا غرور برانگیخته، غرایز خام، یا غریزۀ غیرمنطقی شرط‌بندی باشد، البته که اکیداً محکوم است و تقبیح می‌شود.»(۴) وقتی پیوریتین‌ها در انگلستان به قدرت رسیدند مجال یافتند نظریه‌شان را عملی کنند. «در فاصلۀ سرنگونی شاه و استقرار مجدد حکومت، دولت اغلب اوقات داشت تلاشی تمام عیار برای اصلاح عرف‌ها و آدابی می‌کرد که مردم در ورزش تجربه کرده بودند.» اما سر آخر حتی الیور کرامول هم مجبور شد با چیزی کنار بیاید که آدام اسمیت آن را میل طبیعی آدم‌ها به بازی و رقابت خوانده؛ ورزش و بازی‌ها هیچ وقت یکسر نیست و نابود نشدند، مگر سر روزهای یکشنبه.(۵)

در سال‌های نخستین انقلاب، پاک‌دینی مذهبی که با ریاضت انقلابی آمیخته بود، روی خط‌مشی و سیاست‌های ورزش تأثیر گذاشت. بساط ورزش‌های نخبه‌پسندی چون سوارکاری، شمشیربازی و بولینگ موقتاً جمع شد. با توجه به وابستگی بسیاری از صاحبان باشگاه‌های ورزشی به حکومت پیشین، همۀ باشگاه‌های خصوصی ملی شدند. شطرنج، مشت‌زنی و کونگ‌فو ممنوع شد، اولی به این خاطر که اغلب فقها مرتبطش می‌دانستند با شرط‌بندی، و دوتای آخری چون به بدن صدمه می‌زدند، کاری که خلاف ‌شرع است. همزمان برخی هنرهای رزمی چون کاراته و تکواندو تأیید و تشویق می‌شدند، چنان که حتی در مساجد تسهیلاتی برای تمرین‌شان فراهم شد. اما رقابت‌های ورزشی زنان تا اطلاع ثانوی موقوف شد، دلیلش هم پوشش ناکافی ورزشکاران در جریان رقابت‌ها بود.(۶) در تهران، انگار به انتقام کار رضاخان در گرفتن زمین مسجد برای ساختن ورزشگاه، زمین فوتبال دانشگاه تهران را کردند محل برگزاری نماز جمعه.(۷)

بعد انقلاب تیم‌های فوتبال بزرگ ملی شدند و اسم‌شان عوض شد. تاج شد استقلال و پرسپولیس شد پیروزی؛(۸) بازیکن‌ها اجازه نداشتند پیراهنی بپوشند که حروف لاتین رویش داشته باشد. رقابت میان «آبی‌ها» و «قرمزها» ادامه داشت و تا مدتی نشانگر بعد سیاسی تازه‌ای هم بود: استقلال چندتایی مجاهد در جمع اعضایش داشت (خود باشگاه در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۱۳۵۹ از مسعود رجوی حمایت کرد)،(۹) اما پیروزی، که اغلب آدم‌ها دست از پرسپولیس نامیدنش برنمی‌داشتند، آدم‌هایی از گروه‌های مختلف در خودش داشت. با پایان چند صدایی سیاسی در اوایل دهۀ ۱۳۶۰، از بعد سیاسی این مسابقه هم قدری کم شد، اما خود مسابقه باقی ماند و بازی‌های میان این دو تیم کماکان جماعتی عظیم و به شدت متعصب و پرشور را جذب می‌کرد.

اواخر سال ۱۳۵۸ تیم ملی در بوشهر بود و داشت برای بازی‌های آسیایی آماده می‌شد که رفت در سیبل حملات. تظاهرکنندگان شعار می‌دادند: «اردوی تیم ملی، خیانت است به ملت» و سازمان تبلیغات اسلامی آنجا جزوه‌ای منتشر کرد که می‌پرسید «آیا بهتر نبود به جای اینکه مخارج زیادی را صرف این قبیل کارهای سرگرم‌کننده کنند، عده‌ای از جوانان ما را برای یافتن تخصص در رشته‌های مورد نیاز مملکت به کشورهای مربوطه بفرستند؟… آیا بهتر نبود به جای صرف ذره‌ ذرۀ خون این ملت بی‌گناه و ستمدیده در این قبیل مسائل بیهوده، مدرسه، درمانگاه و برق و آب روستاهای محروم را از همین‌ها درست کنند؟… آیا بهتر نبود به جای دلقک‌بازی‌های انگلیسی و آمریکایی و به اصطلاح در میادین بین‌المللی درخشیدن، در روستاهای ما که از وسایل اولیۀ راحتی محروم‌اند کنار برادران زحمتکش جهاد سازندگی بدرخشند؟… آیا مسائل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ما حل شده که به ورزش پرداخته‌ایم؟»(۱۰) نه فقط این مسائل حل نشد، بلکه خیلی نگذشت که مشکل تازه‌ای هم بهشان افزوده شد: جنگ.

روز ۳۱ شهریورماه ۱۳۵۹ تیم ملی در کویت بود و داشت در مسابقات جام باشگاه‌های آسیا بازی می‌کرد که عراق به ایران حمله کرد. ایران بازی را دو بر یک باخت، طلیعه‌ای بر مجموعه‌ای طولانی ‌مدت از شکست‌های تیم ملی در دهۀ ۱۳۶۰.(۱۱) در پاییز ۱۳۵۹ رئیس تازۀ سازمان تربیت ‌بدنی گفت در شرایط جنگ دلیلی ندارد مسابقات فوتبال برگزار کنیم.(۱۲) اما جوان‌ها دلشان می‌خواست فوتبال بازی کنند و در نتیجه به رغم بی‌اعتنایی رسمی به فوتبال، بازی‌های محلی گل کوچک سر و سامان دادند. محبوبیت این بازی‌های گل کوچک در محله‌هایی که ساکنانش بنیان اجتماعی حکومت تازه را شکل می‌دادند، آدم‌هایی را که حالا در قدرت بودند نگران کرد، آدم‌هایی که ترجیح می‌دادند جوان‌ها و نوجوان‌ها را در مساجد ببینند تا در زمین‌های بازی. در ماه رمضان سال ۱۳۵۹ وقتی مساجد به قدر کافی پر نشدند، سروکلۀ مقالاتی انتقادی در نشریات پیدا شد که ضدانقلاب را متهم به راه انداختن این بازی‌های فوتبال محله‌ای و منحرف کردن توجهات از مناسک و مراسم مذهبی می‌کرد. همچنان که شاهدی توضیح داده، محبوبیت فوتبال گل کوچک رنگ و بوی سیاسی نداشت بلکه معنایش صرفاً این بود که فوتبال بازی کردن مفرح‌تر و دلچسب‌تر است.(۱۳)

انقلاب به جام تخت جمشید پایان داد، اما سال ۱۳۶۰ چندتایی لیگ استانی شکل گرفتند که قهرمانان هر کدام بعدتر با همدیگر بازی می‌کردند تا قهرمان کشوری مشخص شود. نام این جام ایدئولوژی جدید را بازتاب می‌داد؛ «قدس». تداوم محبوبیت فوتبال محافظه‌کاران را می‌آزرد و در پاییز ۱۳۶۲ مقاله‌ای در نشریۀ رسمی حزب حاکم، حزب جمهوری اسلامی، سخت گلایه می‌کرد که در ماه محرم که وقت عزاداری است، صد و ده هزار تماشاچی برای استقلال و پرسپولیس هلهله کرده‌اند و دست زده‌اند و اینکه ورزش‌های تماشاگرپسند میراث حکومت شاه است و انقلاب باید ورزش‌هایی مبتنی بر مشارکت را جایگزینشان کند.(۱۴) چند ماه بعد صدای نخست‌وزیر پژواکی از همین دیدگاه بود وقتی تفکر قهرمانی را میراث امپریالیسم خواند.(۱۵)

بازی‌های مهم فوتبال گرفتاری داشت. اغلب منجر به دردسر و بعضی وقت‌ها هم کلاً لغو می‌شدند.(۱۶) حضور در یک مسابقۀ فوتبال از معدود فعالیت‌های تفریحی باقی‌مانده برای جوان‌ها بود. از سال ۱۳۶۰ به بعد، زن‌ها از حضور در استادیوم محروم شدند، و حضور ده‌ها هزار مرد جوان شوریده و هیجان‌زده هم هر از گاه به بلواهایی می‌انجامید، بلواهایی که یکی از بدترینشان روز ۱۷ مهرماه ۱۳۶۳ اتفاق افتاد. بازی‌ای که طبق برنامه قرار بود در استادیوم آزادی برگزار شود، همان جایی که یک دهه پیش‌ترش بازی‌های آسیایی برگزار شده بود، منتقل شد به استادیوم شهید شیرودی (امجدیۀ سابق) صاف وسط تهران، دلیلش هم اینکه شهر اتوبوس کافی برای انتقال هواداران به ورزشگاه آزادی را نداشت. اما استادیوم شیرودی ظرفیت خیلی کمتری داشت و کلی از کسانی که بلیت داشتند، اجازۀ ورود به محوطۀ ورزشگاه را نیافتند؛ همین باعث بلوا شد. بازی به ناگزیر وسط کار قطع شد، تماشاچی‌ها ریختند وسط و شلوغ کردند و در درگیری‌ها با نیروهای انتظامی ۱۹ نفر زخمی شدند.(۱۷) مخالفان مخفی یا تبعیدی حکومت مشتاقانه معنا و اهمیت سیاسی به این بلوا نسبت دادند که احتمالاً فاقدش بود، اما درست مثل پیوریتین‌های سدۀ هفدهم انگلستان که سال ۱۶۴۷ نوشتند: «به تازگی در جاهای مختلفی در لوای مسابقات فوتبال دیدارها و گردهمایی‌های مشکوک ناراضیان انجام می‌شود»،(۱۸) در آنجا هم کسانی از جمع شدن پرتعداد جوانانی می‌ترسیدند که هر آن ممکن بود هیجان‌زده و برانگیخته شوند.(۱۹)

ورزش فی‌نفسه فعالیتی سالم و در نتیجه چیز خوبی بود، اما هیجانی که برمی‌انگیخت خوب نبود. متعاقب بلوای مهرماه، روزنامۀ رسمی حزب جمهوری اسلامی مقاله‌ای منتشر کرد که می‌گفت این اتفاق محصول دامن زدن به تب فوتبال و توجه بیش از حد به فوتبال اروپایی بوده.(۲۰) چند ماه بعدتر، پس از تحقیقاتی بیشتر در مورد این حادثه، مقاله‌ای دیگر نقش مخرب فوتبال را در کشورهای جهان سوم تحلیل می‌کرد و می‌گفت تب فوتبال توطئه‌ای استعماری است و نتیجه می‌گرفت فسادی که از زمان شاه فوتبال ایران را در چنبرۀ خودش گرفته، هنوز سر جایش است. مقاله مدعی بود که بازی‌های فوتبال میان دو باشگاه مهم، بازار سیاه بلیت و مخدر به بار می‌آورد، که هوادارها جوری سازماندهی شده‌ بودند که گوش به فرمان باشند و با شعارهایی آماده به ورزشگاه‌ها آمده بودند، و بدتر از همه اینکه وقتی در آغاز بازی نفراتی سعی کردند تماشاگرها را به سر دادن شعارهایی سوق بدهند، تماشاچی‌ها مسخره‌شان کرده بودند!(۲۱)

اما اگر جلوی فوتبال را می‌گرفتند، دقیقاً همان طبقاتی از اجتماع را دشمن خودشان می‌کردند که بیشتر از همه وابسته به حمایتشان بودند.(۲۲) حاصل تلاش‌های مداومی بود در مطبوعات برای مغایر خواندن ارزش‌های سنتی دلاوری ایرانیان با تبلیغات، استثمار و اوباشی‌گری که مشخصۀ ورزش در غرب فاسد است.(۲۳) فوتبال محبوب‌ترین ورزش در میان جوان‌ها باقی ماند و وسیله‌ای بود برای پراکندن تأثیرات فرهنگی غرب در کشور. گوشوارۀ مارادونا، مدل موی کریس وادل و لباس‌های تیم ملی آلمان همگی تقلید می‌شدند، بیشتر هم به قصد آزردن و عصبانی کردن تندروها. برای جوان‌ها مسابقات فوتبال راهی بود برای تخلیۀ سرخوردگی‌ها. فوتبال همچون بسیاری رخدادهای ورزشی، از خیلی جهات یک آیین است و مشخصه‌های مشترکی با مناسک مذهبی دارد،(۲۴) و شاید دقیقاً به همین دلیل هم بود که تندروها آن را خطر می‌شمردند.

 

پی‌نوشت‌ها:

 

۱ـ نگاه کنید به:

A. F. L. Beeston, “The Game of maysir and some modern parallels,” Arabian Studies 2 (19975).

۲ـ مثلاً نگاه کنید به: سید علی حسینی، ترجمۀ توضیح‌اللمعه (قم، ۱۳۷۳)، ۲: ۳۹۶‌ـ‌۳۹۳.

۳- M. Naciri, “Die Einstellung des Islam zum Sport,” in Sport in unserer Welt: Chancen und Probleme (Berlin, 1972), 652-54.

۴- Max Weber, the Protestant Ethic and the Spirit of Capitalism (New York, 1958) 166-67.

۵- Dennis Brailsford, “Puritanism and Sport in Seventeenth Century England,” Stadion 1 (1975). The quote is on 324-25.

نقل قول متعلق است به صفحات ۳۴ و ۳۵ همین کتاب.

۶ـ اطلاعات هفتگی (۲۴ اسفندماه ۱۳۵۸)، ۲۳.

۷ـ از حمید دباشی متشکرم که توجهم را به این نکته جلب کرد.

۸ـ اتفاقی که منجر شد به اینکه هواداران هر دوی این تیم‌ها دیوارهای تهران را پُر کنند از دیوارنوشته‌های تا حدی دور از انتظاری چون «مرگ بر استقلال» و «مرگ بر پیروزی»!

۹ـ یکی از اعضای تیم هما، حبیب خبیری که مجاهد و مدت زمانی کوتاه کاپیتان تیم ملی هم بود، سال ۱۳۶۲ اعدام شد.

۱۰ـ کیهان ورزشی، ۱۳۲۷ (۲۵ بهمن‌ماه ۱۳۵۸)، به نقل از این منبع: صدر، روزی روزگاری فوتبال، ۴۴‌ـ‌۴۳.

۱۱ـ صدر، روزی روزگاری فوتبال، ۴۷.

۱۲ـ کیهان ورزشی، ۱۳۶۶ (۱۵ آذرماه ۱۳۵۹)، به نقل از این منبع: صدر، روزی روزگاری فوتبال، ۴۴.

۱۳ـ گفت‌وگوی نویسنده.

۱۴ـ جمهوری اسلامی، (۲۷ مهرماه ۱۳۶۲/ ۱۲ محرم ۱۴۱۴): ۱۱.

۱۵ـ جمهوری اسلامی (۱۸ اسفندماه ۱۳۶۲): ۱۵.

۱۶ـ صدر، روزی روزگاری فوتبال، ۴۷‌ـ‌۴۴.

۱۷ـ این اتفاق با جزئیات در مجموعه مقالاتی تحلیل و بررسی شده: کیهان (۱۱۸ مهرماه ۱۳۶۳):۱۹؛ (۱۹ مهرماه ۱۳۶۳): ۱۹؛ (۲۱ مهرماه ۱۳۶۳): ۲۳؛ (۲۲ مهرماه ۱۳۶۳): ۱۹.

۱۸ـ به نقل از این منبع:

“Puritanism and Sport in Seventeenth Century England,” ۳۲۵.

۱۹ـ بسیار جالب است که ۹ دهه پیش‌ترش دولت سلطان عبدالحمید به همین دلایل فوتبال بازی کردن غیرفرنگی‌ها را در استانبول ممنوع و نخستین باشگاه‌های فوتبال ترکیه (بلَک‌استوکینگ و کادیکوی) را هم قبل پایان نخستین بازی‌شان منحل کرده بود:

“The genesis of sports administration in Turkey,” ۶۲۶.

۲۰ـ جمهوری اسلامی (۱۹ مهرماه ۱۳۶۳): ۱۰.

۲۱ـ جمهوری اسلامی (۲۲ آذرماه ۱۳۶۳):۵؛ (۳ دی‌ماه ۱۳۶۳): ۷.

۲۲ـ جا دارد اشاره کنیم زندانیان جنگی نوجوان ایرانی در اردوگاه اسرا در عراق که داوطلبانه عازم جنگ شده بودند، فوتبال بریتانیایی را تمام و کمال بلد بودند و مسابقات فوتبال هم جزو جذابیت‌های عمده‌ و اصلی زندگی اردوگاهی بود:

Ian Brown, Khomeini’s Forgotten Sons: The Story of Iran’s Boy Soldiers (London, 1990), 9, 54. 74-75.

۲۳ـ مثلاً مقاله‌ای دوبخشی به نام «نقش سیاست در فوتبال» در جمهوری اسلامی به تاریخ ۳۰ و ۳۱ اردیبهشت ۱۳۶۵، فوتبال را آلت دست امپریالیسم می‌خواند. همچنین نگاه کنید به داستانی مختص کودکان به نام «قهرمان کیه؟» که خشونت جاری میان هواداران تیم‌های فوتبال رقیب در بازی‌ای متعلق به سال ۱۳۵۵ را در برابر توازن و وحدتی می‌گذارد که قهرمان خردسال قصه در تظاهرات عاشورای سال ۱۳۵۷، از رخدادهای مهم جریان انقلاب، شاهدش است: رضا شیرازی، قهرمان کیه؟ (تهران، ۱۳۶۷).

۲۴ـ شباهت‌های میان حضور در یک مسابقۀ فوتبال و مشارکت در آئینی مذهبی در این منابع توضیح داده شده:

Robert W. Coles, “Football as a ‘Surrogate’ Religion?” A Sociological Yearbook of Religion in Britain (London, 1975); and Bromberger, “Football as worldview,” ۳۰۵-۱۱

admin بدون نظر ادامه مطلب

هنر آرت-تئاتر: با حکم مدیرکل هنرهای نمایشی، دبیری جشنواره بین المللی تئاتر کودک و نوجوان برای دومین دوره متوالی به مریم کاظمی سپرده شد. مریم کاظمی چهره شناخته شده تئاتر کودکان سال گذشته نیز دبیری جشنواره بین المللی تئاتر کودک و نوجوان را که آذر ۹۶ در استان همدان برگزار شد بر عهده داشت.

در متن این حکم شهرام کرمی مدیر اداره کلی هنرهای نمایشی آمده است:

«جهان کودکی جهان پر رمز و رازی است که ورود و تأثیر بر آن نیازمند شناخت گسترده، دانشی سترگ و قلبی گشوده است. کودک در جهان کوچکش تخیلی دارد بسیار بزرگتر از جهان واقعی و رویاهایش را بر بام اندیشه ای پویا و پذیرا می پروراند. این جهان برای پویایی نیازمند پایش و حمایت است تا عالمانه و عاشقانه تا دنیای فردای جامعه را بر پایه مهر و تدبیر بسازد. جشنواره تئاتر کودک و نوجوان دریچه روشنی است به جهان پرشور و پرامید کودکی و چراغی فراروی روزگار شیرین فردای کودکان و نوجوانان خواهد بود.

نظر به تجربه و تخصص سرکارعالی و با پیشنهاد  مدیر کل محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی استان همدان به موجب این حکم به عنوان «دبیر بیست و پنجمین جشنواره بین­المللی تئاتر کودک و نوجوان» منصوب می­ شوید. امید که با تکیه بر لطف و مهر پروردگار در این مسئولیت مهم پیروز و سربلند باشید.»

مریم کاظمی که از سال ۶۶ فعالیت حرفه ای خود در زمینه تئاتر را آغاز کرده، فارغ التحصیل رشته کارگردانی و بازیگری از دانشگاه تهران بوده. وی از سال ۷۹ تا کنون با تمرکز بر تئاتر کودک آثار متعددی را در این زمینه تولید و اجرا کرده. «در برج عقرب»، «آدم ها و دیوها»، «رویای ماه»، «به زیر پاهات نگاه کن»، «خاله مرجان و خروس»، «آدم بلا دیو ناقلا»، «غول بزرگ مهربان»، «کلوچه دارچینی»، «رام کردن زن سرکش»، «شاهزاده خانم بد ترکیب»، «ماه پیشونی» و «خسیس» از جمله آثار کارگردانی مریم کاظمی است.

admin بدون نظر ادامه مطلب

با اینکه یک سال و نیم از ریاست جمهوری دونالد ترامپ گذشته است، هنوز بسیاری از شهروندان آمریکایی از انتخاب شدن و بر تخت ریاست نشستن ترامپ در ناباوری به سر می‌برند. والتر کرن در این نوشتار از پدیده‌ای جدیدی که آمریکا امروز با آن مواجه است می‌نویسد: «آمریکا صحنهٔ جنایت‌های زیادی بوده است. ترامپ به ما نشان می‌دهد که لکه‌های خون خشک‌شده که کسی متوجه آن‌ها نیست کجا مخفی شده‌اند.»

اولین سال ریاست جمهوری ترامپ را پشت سر گذاشتیم. اتفاقی که روزی به نظر غیرممکن می‌رسید، حالا تبدیل به واقعه‌ای تاریخی شده است اما زمان، این حلال همیشگی زخم‌ها این بار این زخم را ملتهب‌تر کرده است. آیا ما اکنون درک بهتری از این واقعه داریم؟ آیا ما حالا می‌دانیم چگونه باید در مقابل این اتفاق واکنش نشان دهیم؟

وقتی در دسامبر تصمیم گرفتم دربارهٔ تجربهٔ خودم از سلطهٔ اشتباه ترامپ بنویسم، متوجه شدم که نیاز من برای دوباره فکر کردن، بیانگر این مسئله است که من هنوز شوکه هستم. نباید از خودم انتظار داشته باشم تا حکم قطعی صادر کنم، درواقع من باید سعی کنم که حکمی صادر نکنم. واقعیت حاضر، همهٔ کسانی را که دربارهٔ این ریاست جمهوری پیشگویی‌هایی کرده بودند، یا نظرسنجی‌هایی که حتی احتمال این واقعه را رد کرده بودند، تا تحلیلگرانی که مطمئن بودند این مسئله زیاد طول نخواهد کشید، رسوا کرده است. باوجود اشتباه‌های پی‌درپی و توهمات و شاید هم خیال‌پردازی‌ها و علی‌رغم دل‌بستن به تاریخ آمریکا به‌عنوان یک اصل کاملاً معقول و روبه‌جلو، بسیاری از آن به‌اصطلاح تحلیل‌گران همچنان مصرانه بر این باورند که فساد و بی‌کفایتی ترامپ سقوط او را قریب‌الوقوع کرده است. درهرصورت فقط کافی است نگاهی بیندازیم به آمار نارضایتی‌ها.

این‌گونه رویکردهای تحلیلی به درد این دورهٔ پراغتشاش نمی‌خورد. الگوهای موجود، برای یک جهان منظم طراحی شده‌اند و نه برای یک جهان بدون حساب‌وکتاب که اکنون در آن به سر می‌بریم. اگر چیزی کاملاً عجیب‌وغریب در آمریکا در حال وقوع نبود، امروز دونالد ترامپ در کاخ سفید نبود. بنابراین درک این مسئله نیازمند فرا رفتن از ایده‌ها و عقاید مسلم و معمول است.

اولین قدم برای درک این مسئله و شاید تغییر مسیر کشور این است که متواضعانه بپذیریم که ما نمی‌دانیم چه اتفاقی در حال وقوع است. امروز عقاید و قطعیات علوم سیاسی به درد نمی‌خورند. این لحظات چنان عجیب و گیج‌کننده‌اند که بهترین ابزار برای توصیف آن، استفاده از زبان استعاره‌ای است. اگر من بخواهم احساسم در سالی که گذشت را بیان کنم، ناگزیر باید به ابزارهای غیرخطی روایت مانند تصاویر و تمثیل‌ها رجوع کنم.

رئیس‌جمهور شدن ترامپ برای من همانند پایان زمان بود. به قدرت رسیدن او یک تغییر سیاسی صرف نبود و بیشتر شبیه به افسانه‌ها بود، تلنگری از طرف خدایان تا به ما یادآوری کنند که ما انسان‌های فانی و مغرور کنترل امور را در دست نداریم.

شفاف‌ترین خاطرهٔ من از سالی که گذشت حضور در بین چندین هزار جمعیت بر روی دهانهٔ آتش‌فشان در آیداهو در اوت سال گذشته و تماشای کسوف از پشت عینک‌های مقوایی به‌دردنخور است. این عینک‌ها برای محافظت از چشم‌ها و جلوگیری از کوری بودند، اما هیچ راهی وجود نداشت که مطمئن شویم که عینک‌ها درست کار می‌کنند یا نه. فقط باید منتظر می‌ماندیم تا بفهمیم که کور می‌شویم یا نه. وقتی ماه به‌آرامی مقابل خورشید قرار گرفت، دما چند درجه‌ای کاهش پیدا کرد و من لحظه‌ای دل‌شوره گرفتم که اگر این تاریکیِ میانِ روز همیشگی بود چه؟ اگر این پایان ما بود چه؟ این کسوف همان حس غریبی را که انتخابات لرزانندهٔ ترامپ و به قدرت رسیدن او در من ایجاد کرده بود زنده کرد. روز ۸ نوامبر ۲۰۱۶ چراغ‌های قرمزی که روی نقشه‌های بزرگ آمریکا، ایالت به ایالت روشن می‌شدند مانند همان تاریکی بر چهرهٔ خبرنگارانی که در اتاق‌های خبر جمع شده بودند سایه افکند. آن اتفاق هم، همان حس پایان، با همان شدت و درماندگی بود.

رئیس‌جمهور شدن ترامپ برای من همانند پایان زمان بود. به قدرت رسیدن او یک تغییر سیاسی صرف نبود و بیشتر شبیه به افسانه‌ها بود، تلنگری از طرف خدایان تا به ما یادآوری کنند که ما انسان‌های فانی و مغرور کنترل امور را در دست نداریم. هم‌زمانی خورشیدگرفتگی کامل با اولین سال ریاست جمهوری ترامپ که مانند لکه‌ی سیاهی بر روی جمهوری ما بود تنها حس بی‌مکانی من را تشدید کرد. دونالد ترامپ با تصمیم‌گیری‌های بدون فکر، توییت‌های شوم و فتیش شدید برای تزئینات طلایی و تنفر نسبت به علم، شدیداً خاصیت قرون‌وسطایی دارد. او با ایجاد حلقه‌ای داخلی از اعضای خانواده و ژنرال‌های ارتشی، نظام فئودالی را در داخل کاخ سفید بنا نهاده است. منتقدان ترامپ گاهی می‌گویند که کشور با رهبری ترامپ به عقب حرکت می‌کند، اما شواهد به‌دست‌آمده در این یک سال نشان می‌دهد که کشور رو به عقب «حرکت» نمی‌کند بلکه به هزارها سال پیش‌تر پرواز می‌کند.

اما ترامپ از منظر دیگری هم مثل یک خورشیدگرفتگی است. ترامپ هر چیزی را که مال او نیست، نابود می‌کند. از زمان سخنرانی تنفیذ ریاست جمهوری ترامپ، آگاهی من نسبت به وقایع داخلی و خارجی به‌شدت کم شده است. به‌جای آن، چیزی که تمامی توجه من را جذب کرده است داستان‌های مربوط به آخرین نقض‌های پروتکل‌ها به دست ترامپ، مشکلات و مسائل بین اعضای خانوادهٔ او، دعواهای شبکه‌های اجتماعی، خودبزرگ‌بینی او، عادات غذایی بسیار خودخواهانهٔ او، مثل همبرگری که در ژاپن سفارش داد، یا بستنی که همیشه باید دو قالب باشد حتی زمانی که سایر مهمانان دور میز فقط یک قالب بستنی دارند. مشکل اینجاست که تمامی داستان‌های مربوط به ترامپ سریال‌های دنباله‌دار هستند، که برای ماه‌ها و سال‌ها ادامه دارند، و شاید هم قسمت بعد داستان به اوج برسد، پیش‌بینی غیرممکن است. از شر این داستان و حکایت‌ها به جایی نمی‌شود پناه برد. این حکایت مثل صدای پس‌زمینه‌ای است که همیشه به گوش می‌رسد و تلاش ما برای توجه نکردن و نادیده گرفتن آن برعکس حس تعلیق بیشتری در ذهن ما ایجاد می‌کنند.

اولین قدم برای درک این مسئله و شاید تغییر مسیر کشور این است که متواضعانه بپذیریم که ما نمی‌دانیم چه اتفاقی در حال وقوع است. امروز عقاید و قطعیات علوم سیاسی به درد نمی‌خورند. این لحظات چنان عجیب و گیج‌کننده‌اند که بهترین ابزار برای توصیف آن، استفاده از زبان استعاره‌ای است. اگر من بخواهم احساسم در سالی که گذشت را بیان کنم، ناگزیر باید به ابزارهای غیرخطی روایت مانند تصاویر و تمثیل‌ها رجوع کنم.

کوچک‌ترین حرکت ترامپ توجه دیوانه‌وار رسانه‌ها را به خود جلب می‌کند. در سفری به آسیا و هنگامی‌که او دربارهٔ کره شمالی رجز می‌خواند و در مورد قراردادهای تجاری با رقیبان در چین زورآزمایی می‌کرد، ترامپ در حین مصاحبه مطبوعاتی مهم، خودخواهانه مصاحبه را متوقف کرد تا دنبال آب بگردد. سی‌ان‌ان این واقعه را به رژهٔ قهرمانی ترامپ با لب‌تشنه تعبیر کرد. محتوای داستان هرچه هم که باشد، ترامپ در مرکز آن قرار دارد. وقتی مطالعه‌ای نشان داد که لیبرال‌ها و محافظه‌کاران نسبت به دوره‌های قبل ملاقات کمتری با هم دارند، روزنامه پلتیکو نتیجه این مطالعه را به این شکل جمع‌بندی کرد؛ چطور دونالد ترامپ مراسم روز شکرگزاری را نابود کرده است.

بااین‌وجود، به نظر من یک تمثیل ساده هرچقدر هم که مناسب به نظر برسد، زیاد به درد نمی‌خورد. من به دنبال راهی بهتر برای توصیف اینکه چطور سیاهی و تاریکی از کاخ سفید به‌تمامی کشور سایه افکنده است بودم. درنهایت به این نتیجه رسیدم که ترامپ یک بیماری است، یک میکروب فرهنگی که توسط فنّاوری پخش شده. محققانی که تأثیرات منفی و مخرب پست‌های شبکه‌های اجتماعی را موردبررسی قرار داده‌اند به این نتیجه رسیده‌اند که افسردگی و نگرانی به‌احتمال‌زیاد واگیردار هستند. ترامپ و ابر سیاه ناکارآمدی که دور او را گرفته، دقیقاً همان تأثیر را روی من داشت. بعضی روزها من دلیل ناراحتی خودم را نمی‌دانستم. کار من خوب پیش می‌رفت. خانواده‌ام سالم بودند. بااین‌وجود هرروز بیشتر و بیشتر در این سیاهی غوطه‌ور می‌شدم. وضع دیگران هم بهتر از من نبود. یکی از دوستانم تصمیم گرفت به خاطر سلامتی روانی خود روزنامهٔ کاغذی را جایگزین خبرهای اینترنتی کند. روزنامه را باز می‌کند، می‌خواند و می‌بندد و کنار می‌گذارد. این روش برای مطلع شدن از وقایع روزانه کافی است. او می‌گفت اگر این کار را نمی‌کردم، یک روز کامل خود را به خاطر دلهره و دلواپسی خبرها کاملاً از دست می‌دادم.

اما من نه این مدل نظارت را دوست دارم و نه مثل او بر این باورم که جدا شدن از دنیای مجازی ذهنم را آرام خواهد کرد. حتی زمانی که در میان کوه‌ها تعطیلات آخر هفتهٔ خود را سپری می‌کردم، این خوره‌های ذهنی دست از سرم برنمی‌داشتند. حتی پرندگانی که در آسمان بالای سر من پرواز می‌کردند در این موج منفی من گیر کرده بودند و خسته به نظر می‌رسیدند. تنها چیزی که می‌دانستم این بود که درگیری بااین‌همه نگرانی، عدم قطعیت و اغتشاش باعث ایجاد تغییراتی در کروموزوم‌های من شده است.

تشبیه ترامپ به یک بیماری اگرچه مناسب بود، اما ایدهٔ جدیدی نبود. به‌علاوه این ایده کمی هم خطرناک به نظر می‌رسید. تصور کردن رئیس‌جمهور به‌عنوان بیمار در یک اپیدمی روانی تنها باعث وخیم‌تر شدن این بیماری می‌شد. من به دنبال تشبیهی بودم که وضعیت سال اول ریاست جمهوری را بدون اینکه قدرت و توانایی اراده را از بین ببرد نشان دهد. نویسنده‌ای به نام دین استیلمن به بهترین شکل این تمثیل را پیدا کرده است. او در توییتر، ترامپ را به مادهٔ لومینال تشبیه کرد. لومینال، محلولی شیمیایی است که پلیس در صحنه جرم برای آشکارکردن لکه‌های خون خشک‌شده استفاده می‌کنند. استیلمن این تشبیه را در پاسخ به اظهارنظر من دربارهٔ سیل پایان‌ناپذیر رمز و رازها، اختلافات، دروغ‌ها، قراردادهای کثیف که از زمان روی کار آمدن ترامپ برملا شده بودند، به‌ویژه جرم و جنایت‌های نژادی، رسوایی‌های جنسی، وقایع جاسوسی، حقه‌های سیاسی، حتی توطئه‌های واقعی و برنامه‌ریزی‌شدهٔ سازمان جاسوسی آمریکا که در مورد پروندهٔ قتل جان‌اف کندی برملا شده بودند، به کار برده بود. به نظر می‌رسید کشور روی یک تخت تشریح برای کالبدشکافی کامل از بقایای یک گور دسته‌جمعی گذاشته شده بود.

دین استیلمن در توییتر، ترامپ را به مادهٔ لومینال تشبیه کرد. لومینال، محلولی شیمیایی است که پلیس در صحنه جرم برای آشکارکردن لکه‌های خون خشک‌شده استفاده می‌کنند. استیلمن این تشبیه را در پاسخ به اظهارنظر من دربارهٔ سیل پایان‌ناپذیر رمز و رازها، اختلافات، دروغ‌ها، قراردادهای کثیف که از زمان روی کار آمدن ترامپ برملا شده بودند، به کار برده بود.

قطعاً مسبب این وضعیت ترامپ بود و من هیچ دلیل دیگری پیدا نمی‌کردم. اما درک کارکرد این روند کار ساده‌ای نبود. ترامپ چگونه در این تابوت را باز کرده بود؟ چرا ناگهان تمام لکه‌های خون نمایان شده بودند؟ برای مثال، گفته می‌شد که اتهامات آزارهای جنسی ترامپ، دلیل راه‌اندازی کمپین #من-هم ۱ بود. شاید ترامپ بخشی از آن باشد ولی چیز دیگری در کار بود، چیزی بزرگ‌تر؛ یک تنظیم مجدد قدرت. بسیاری از مردانی که متهم به سوء رفتارهای جنسی شده بودند، قبلاً از سوی همان نهادها، حزب‌های سیاسی و سازمان‌های رسانه‌ای حمایت می‌شدند که اکنون تا حدودی با ریاست جمهوری ترامپ فروریخته بودند. خفه کردن صدای زنانی که مورد آزار جنسی قرارگرفته بودند مثل همیشه کار معمول این دستگاه‌ها بود. اما ترامپ با شبکه‌های تلویزیونی که شخصیت‌های غیرقابل دسترسی مثل مت لورر یا چارلی روز در اختیار داشتند همسو نبود. هاروی واینستین هالیوودی که آشکارا روابطش را با دموکرات‌ها، آرمان‌های دموکرات و کاندیداهایشان ابراز می‌کرد، هیچ دینی بر گردن ترامپ نداشت. گمان می‌کنم که انتخاب ترامپ اعتمادبه‌نفس خلاف‌کاران در این نهادها را از آن‌ها گرفت و قربانیان آن‌ها از این مسئله نهایت استفاده را بردند. اگر کلینتون پیروز انتخابات شده بود، هاروی واینستین دوست و حامی مالی قدیمی او مطمئناً در کاخ سفید در حال برگزاری مهمانی بود و همین مسئله باعث می‌شد که قربانیان او از دست زدن به هر عملی علیه او اجتناب کنند. ولی با روی کار آمدن ترامپ همهٔ موازنه‌ها به‌هم‌ خورده بود.

این نوشته نه برای دفاع از ترامپ و نه عذرخواهی از اوست. بلکه فقط برای قبول این واقعیت است که ترامپ باعث به وجود آمدن این بحران شده است، بحرانی که همه‌چیز را تکان داده است. این بحران تأثیرات پی‌درپی و نتایج پیش‌بینی‌ناپذیر دربر داشته است. محافظه‌کاران هم از این بحران هراسان‌اند. آن‌ها از بیم آن‌که کنترل اوضاع از دستشان خارج شود، حتی حاضر به اصلاح‌طلب‌ترین و حساب‌شده‌ترین تغییرها نیز نیستند. حالا آن‌ها با دیوانهٔ زنجیری مواجه‌اند و کنترل امور مطمئناً از دست آن‌ها خارج شده است. انزجار ترامپ نسبت به سنت [رویه مرسوم روسای جمهور گذشته] و تخصص، تأثیرات مخرب و ویران‌کنندهٔ خود را در وزارت کشور کاملاً نشان داده است. روحیه کارمندان بسیار پایین است و رشد شدیدی در بازنشستگی پیش از موعد وجود دارد. به همین منوال، لیگ ملی فوتبال، این مافیای بزرگ، نیز دیگر نمی‌تواند روی حمایت سیاست‌مداران حساب باز کند. اظهارنظرهای بی‌فکر صاحبان این باند که کسب‌وکار خود را بی‌سروصدا پشت ضخیم‌ترین درهای بسته انجام می‌دادند حالا آرام‌آرام لو می‌رود؛ یکی از آن‌ها اخیراً بازیکنان را با زندانیان در زندان مقایسه کرده است. همان نیروهای آنارشیستی که باند یقه‌سفیدها در رسانه‌ها را تعطیل کرد، حالا همان کار را با سازمان‌ها و ارگان‌هایی می‌کنند که بر روی روابط قدیمی، مدرسه، همکاری، وفاداری و معامله‌های زیرمیزی استوار بودند. یقه‌سفیدها، چه خوب و چه بد، همان‌هایی که کسانی را که برای ایجاد ثبات تلاش می‌کردند سرکوب می‌کردند، برای حفظ منافع و مقام خود نیاز به آقازاده‌ها و یقه‌سفیدها دارد. اما ترامپ نه آقا آزاده است و نه آقا.

وقتی کلیت یک پیکره فرومی‌ریزد، به‌راحتی می‌توان به ماهیت اجزای تشکیل دهندهٔ آن پی برد. این داستان سال ما در آمریکاست. ساختار جامعهٔ ما توسط یک سری از تخریب‌ها لخت و عریان در منظر عموم قرارگرفته است. بهتر است دیگر به تحقیقات رابرت مولر دل نبسته و انتظار نداشته باشیم که آب رفته را به جوی و زمان را به عقب بازگرداند. کار از کار گذشته است و اکنون زمان آن است که این ویرانی را خوب بررسی کرده و از آن درس عبرت بگیریم. من تا قبل از اینکه ترامپ با بدوبیراه‌های بچه‌مدرسه‌ای‌ها، کره شمالی را تهدید نکرده بود به اهمیت گفتمان خویشتن‌دارانهٔ دیپلماسی در سیاست پی نبرده بودم. هم‌چنین متوجه نبودم که چقدر اصلاح واقعیت‌های داستان خبری اهمیت داشته و چقدر مبارزه با خواست رسانه برای به دست آوردن واقعیت‌های دقیق ویران‌کننده است. ترامپ در تلاش کاملاً خودخواهانهٔ خود در بی‌اعتبار کردن روزنامه‌نگاری سیاسی می‌تواند باعث شود که دیگر هیچ مکانیزمی برای قانع کردن کسی از چیزی وجود نداشته باشد. حتی دود این داستان می‌تواند به چشم خود ترامپ هم برود. اگر روزی حق با ترامپ باشد و او برای تصدیق گفته‌های خود نیاز به تأیید افراد بیرون از حلقهٔ خود داشته باشد، شاید آن روز ترامپ از ویران کردن اعتماد به هر نهادی در کشور پشیمان شود، یا شاید هم نه.

من تا قبل از اینکه ترامپ با بدوبیراه‌های بچه‌مدرسه‌ای‌ها، کره شمالی را تهدید نکرده بود به اهمیت گفتمان خویشتن‌دارانهٔ دیپلماسی در سیاست پی نبرده بودم. این نوشته نه برای دفاع از ترامپ و نه عذرخواهی از اوست. بلکه فقط برای قبول این واقعیت است که ترامپ باعث به وجود آمدن این بحران شده است، بحرانی که همه‌چیز را تکان داده است. این بحران تأثیرات پی‌درپی و نتایج پیش‌بینی‌ناپذیر دربر داشته است.

اما من بر این باورم که هنوز امید هست. من از نظام‌هایی که بدون مشکل به‌سوی ابدیت حرکت می‌کنند بیشتر هراسانم تا از نظام‌هایی که هرازگاهی نیاز به تعمیر دارد. اگر خود ما نتوانیم مشکلاتمان را حل‌وفصل کنیم این بدین معنی است که این‌ها مشکلات ما نیستند. گاهی گفته می‌شود که ترامپ نشان‌دهندهٔ شکست دموکراسی است، اما اتفاقاً برعکس، نشان‌دهندهٔ پیروزی آن است، پیروزی در مقابل ارزش‌های دیگر، از سنت گرفته تا برابری و آگاهی و شعور جمعی. دلیل این نابسامانی و هرج‌ومرج که ما با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنیم، خود ما هستیم و بدون شک از ماست که بر ماست. در این کشور سلفی بگیر، همهٔ ما خودشیفته هستیم و خودشیفته‌ها هر کاری را که دلشان بخواهد انجام می‌دهند. به نظر من، به همین دلیل است که ترامپ حتی برگ برندهٔ خودش را هم ویران می‌کند چون او بیشتر از قبل نسبت به ثبات و پایداری مشکوک است، چراکه ثبات و دوام به این معنی است که واقعیت‌ها کنترل امور را بر عهده دارند و نه او. و این دقیقاً زمانی است که باید ویرانی به بار آید.

حس خودشیفتگی ترامپ تمام وجود او را فراگرفته است. ترامپ با عطش سیری‌ناپذیر برای صدمه زدن، محکوم کردن، تهمت زدن و عصبانیت به دنبال این است که مردم درد او را بفهمند و در نشان دادن این احساس به دیگران به او بپیوندند. چه مسئولیت عجیبی برای رئیس‌جمهور: بدتر کردن و نمک پاشیدن روی زخم‌ها. اتفاقاً همیشه رئیس‌جمهورها برعکس این کار را انجام می‌دادند. اوباما مثال خوبی است. او تلاش می‌کرد همه‌چیز را خوب جلوه دهد حتی زمانی که خیلی از مسائل خوب نبود. او رئیس‌جمهور زمان سخت‌ترین جنگ‌ها، از بین رفتن حریم شخصی و یکی از بدترین نابرابری‌های اقتصادی بود. ولی بعدازاینکه پس از هر حادثه یا مشکلی کمی آرام‌تر شدیم، او توجه ما را به راه‌حل‌های ممکن و حتی جریان عادی زندگی معطوف می‌ساخت. ولی ترامپ این‌طور نیست. مدل ترامپ و رویهٔ او کاملاً متفاوت است. ترامپ نه‌تنها جلوی ضربه را نمی‌گیرد بلکه به آن شدت هم می‌بخشد. او به‌طور عجیبی وظایف خود را انجام می‌دهد که بعضی وقت‌ها ناامیدکننده و بسیاری از مواقع نگران‌کننده هستند. آمریکا صحنهٔ جنایت‌های زیادی بوده است. ترامپ به ما نشان می‌دهد که لکه‌های خون خشک‌شده که کسی متوجه آن‌ها نیست کجا مخفی شده‌اند.

پی‌نوشت‌ها:

۱. کمپینی با عنوان #metoo (من هم). هدف از این کمپین رسوا کردن آزاردهندگان جنسی و انتقاد از سکوت جامعه دراین‌باره بود.

admin بدون نظر ادامه مطلب

هنر آرت-سینما: به نظر می رسد نه رابرت دنیرو کوتاه می آید و نه دونالد ترامپ دست از درگیری خود با بازیگر بزرگ هالیوود می کشد! حالا ناسزاگویی و درگیری لفظی بین بازیگر افسانه ای تاریخ سینما و عجیب و غریب ترین رئیس جمهور تاریخ ایالات متحده وارد فاز عملی تری شده است.

درگیری لفظی میان رابرت دنیرو بازیگر بزرگ سینما و دونالد ترامپ رییس جمهور آمریکا در اوایل ماه اخیر میلادی با ناسزای رابرت دنیرو به ترامپ در مراسم اهدای جوایز تونی شدت بیشتری گرفت به گونه ای که ترامپ نیز در واکنش به سخنان بازیگر «گاو خشمگین»، او را شخصی با ضریب هوشی بسیار پایین خطاب کرد.

حالا پس از گذشت چند روز از این اتفاقات، در اجرای نمایش «داستانی از برانکس» به کارگردانی رابرت دنیرو و جری زکس برنده چهار جایزه تونی، یکی از طرفداران ترامپ با قرار دادن پرچمی جلوی صحنه نمایش که روی آن نوشته بود «آمریکا را بزرگ نگه دار» و «ترامپ ۲۰۲۰» موجب برهم خوردن نمایش در لحظات پایانی آن شد.

admin بدون نظر ادامه مطلب

کستر سمنیا، قهرمان دو نیمه استفامت جهان و برنده دو مدال طلا قصد دارد از فدراسیون جهانی دو و هنر آرتی به خاطر قانون تبعیض‌آمیز تازه‌ای که وضع کرده است شکایت کند.

در ماه آپریل این فدراسیون مقررات تازه‌ای برای واجد شرایط بودن ورزشکاران زن وضع کرده که بر اساس آن تستسترون خون ورزشکاران در رشته‌‌های  دو ۴۰۰ متر، دو با مانع، ۸۰۰ متر، ۱۵۰۰ متر و رویدادهای ترکیبی باید به اندازه مشخصی باشد. بر طبق این قانون تازه، ورزشکارانی که  «رشد جنسیتى متفاوت» دارند باید برای شرکت در مسابقات از هر راه ممکن پزشکی میزان تستسترون خونشان را زیر ۵ نانومول نگه دارند.

این محدودیت تازه به شدت بر آینده حرفه‌ای سمنیا تاثیر خواهد گذاشت. از این پس وی قادر نخواهد بود بدون مداخلات پزشکی در مسابقات دو ۸۰۰ متر و ۱۵۰۰ متر شرکت کند. کستر سمنیا، ورزشکار اهل آفریقای جنوبی در بیانیه مطبوعاتی که در روز دوشنبه منتشر شد این قانون را «تبعیض‌آمیز، غیرمنطقی و ناعادلانه» خواند. او گفت: من از اینکه به زور دوباره در کانون توجه عمومی قرار گرفته‌ام بسیار ناراحتم. من دوست ندارم درباره این قانون تازه صحبت کنم. من فقط می‌خواهم همان‌طور که به دنیا آمده‌ام و به صورت طبیعی بدوم. اینکه به من گفته‌اند باید تغییر کنم منصفانه نیست. اینکه وجود من زیر سوال برود منصفانه نیست، من مُکگادی کَستر سِمِنیا هستم. من یک زنم و سریع می‌دوم.

وکیل او، گرگوری نات می‌گوید: این  نقطه عطفى در حقوق بشر در جهان و تبعیض علیه زنان ورزشکار است و بر حقوق جنسیتی تاثیر بسیار زیادی خواهد داشت. حقوقی که از سوی قانون اساسی آفریقای جنوبی محافظت می‌شود.

فدراسیون جهانی دو و هنر آرتی در قانون تازه اعلام کرده است که ورزشکاران زنی که میزان تستسترون بدنشان بیش از اندازه  است باید برای شرکت در مسابقات شرایط زیر را کسب کنند:

1-  طبق قانون آن‌ها باید زن و یا معادل آن شناخته شوند

2-  آن‌ها باید میزان تستسترون در بدنشان را حداقل در یک دوره شش ماهه به زیر ۵ نانومول برسانند (با استفاده از داروهای جلوگیری از هورمون)

3-   در نتیجه تا زمانی که می‌خواهند واجد شرایط بمانند باید به صورت مرتب میزان تستسترون خونشان را زیر ۵ نانومول نگاه دارند (‌چه در شرایط مسابقه و چه زمانی که در مسابقه‌ای شرکت نمی‌کنند.)

این قانون از نوامبر ۲۰۱۸ به اجرا در خواهد آمد.

در سال ۲۰۰۸، زمانی که سمنیا قهرمان مسابقات جهانی جوانان شد و سال بعد هم قهرمانی جهان بزرگسالان را از آن خود کرد به عنوان یک مورد چالش برانگیز به صدر اخبار رفت. فدراسیون جهانی دو و هنر آرتی سمنیا را وادار کرد که آزمایش تایید جنسیت بدهد. رسانه‌ها بخش‌هایی از این آزمایش در سال ۲۰۰۹ را منتشر کردند. او یکسال از ورزش محروم شده و پس از آن فدراسیون جهانی دو و هنر آرتی اجازه داد که او مدال‌هایش را حفظ کند و به هنر آرت بازگردد. رسانه‌هایی مانند تلگراف و گاردین اعلام کردند که جنسیت این ورزشکار یکی از ۴۶ تیپ بیناجنس (اینترسکس) است.

admin بدون نظر ادامه مطلب