تأملاتی در باب جهان رینر ورنر فاسبیندر/ژان لوک لاکو/شهرزاد سلحشور

۲۴ بهمن ۱۳۹۶ هنری

 

 

روایت سینما: انتزاع غزل وار(شعرگونه)

(…) طبیعتاً حقیقت دارد که بسیاری از آنچه که در فیلم هایم است، همانی است که آن را زندگی کرده ام. به عبارت دیگر، من همان فیلم هایم هستم، مانند ورنر هرزوگ[۲]، کاملاً واضح است، فقط فکر می کنم که به هر حال شیوه ی پرسش کردن من در مورد دولتی که در آن پرورش یافته و زندگی می کنم،  دقیق تر و صریح تر است. برای پرسش از خودم به سراغ همین دولت می روم : چگونه است؟ این چیست؟ این جامعه ای که به عنوان مثال تا این اندازه به پول اهمیت می دهد و زنان یا افراد زیر سن قانونی را مجبور می کند تا برای ادامه ی بقا، برخی رفتارهای خاصی را در پیش بگیرند چه جامعه ای است؟(خلاصه ی مصاحبه ی انجام شده “سینمانیا” روی آنتن ۲، توسط جی.بنسوسان، ۸۲-۴-۲۷).

این توضیحات آر. دبلیو.فاسبیندر است.

فاسبیندر در سی و هفت سالگی، ۴۲ فیلم کارگردانی کرده بود، تقریباً بیش از سه فیلم در سال، و به این فیلم ها حدود بیست تیاتر را نیز باید اضافه کرد. او بی وقفه کار می کرد، با کسانی که جنون آمیز به دنبال تسویه حساب با خودشان هستند، با آنها که خشمگین به دنبال فراموش کردن ترس هایشان هستند، و توانش را از آسیب ها و افراط کاری هایش وام می گرفت… و از کوکایین. احساس می کرد در ماموریتی بالزاکی سرمایه گذاری می کند، خودش می گوید: “امیدوارم آنقدر زنده بمانم که یک دوجین فیلم هایی کارگردانی کنم که شاید در کل آلمان را دوباره تصویر کنند، آنطور که من می بینمش[…]. من درخودم، آنجاییکه در تاریخ کشورم هستم، کند و کاو می کنم، چرا آلمانی هستم؟”

فاسبیندر ژوئن ۱۹۸۲ در هتل محل اقامتش در مونیخ جان سپرد.

 

فاسبیندر و تاریخ

 

فاسبیندر صراحتاً به دنبال کشف جامعه ی آلمانی و تاریخش است. به بررسی مجرمیت آلمان مقابل اشتباه نسل قبلی که نازیسم را پذیرفته اند، می پردازد. دوران قبل از جنگ در برلین الکساندرپلاز[۳](سالهای ۱۹۲۰) و ناامیدی[۴](سالهای ۱۹۳۰) مطرح می شود. دوران جنگ در گذر از لی لی مارلین[۵]  دیده می شود و دوران پس از جنگ در سه گانه ی آلمانی.  ازدواج ماریا براون[۶](۱۹۷۰)، اولین میان پرده، سال های ۱۹۵۴-۱۹۴۳ را می پوید. فاسبیندر نشان می دهد که کاپیتالیسم ایده ها را بی ارزش می کند و به هر رژیمی رضایت می دهد. بقای نازیسم در راز ورونیکا فوس[۷](۱۹۸۲) که درسال ۱۹۵۸ واقع شده، نمایش داده می شود، حال آنکه سومین میان پرده در لولا یک زن آلمانی[۸](۱۹۸۱)، بازهم واقع شده در ۱۹۵۸، به شکل عمومی تری به نمایش بقای روش های فاشیستی می پردازد. “ضد قهرمان ها” ی پس از جنگ بیشتر اوقات زنان هستند تا مردان: فروشنده ی چهار فصل[۹](۱۹۷۱) یا فقط می خواهم که دوستم بدارید[۱۰](۱۹۷۶).

خواستگاه فاسبیندر اسطوره زدایی از گروه های چپ، حزب کمونیست و ترورویسم بود و این را در مامان کوسترس به آسمان می رود[۱۱](۱۹۷۵) مطرح کرد. در آلمان در پاییز[۱۲](۱۹۷۸)– مجموعه فیلم در چند بخش که توسط وُلکر اشلوندُرف[۱۳]، ادگار ریتز[۱۴]، الکساندر کلوژ[۱۵] گردآوری شده و پس از از هم پاشیدن گروه بادر[۱۶] کارگردانی شد- عملکرد اشلیر[۱۷] مانند پس زمینه ای به نظر می رسد که بیانگر روابط او با دوستش آ. میِر[۱۸] است، همان دوستی که در سال ۱۹۷۸ خودکشی می کند. در نسل سوم[۱۹](۱۹۷۹)، تروریسم را همچون خشونتی موازی با خشونت حاکم بر جامعه توصیف می کند، که به همان اندازه نیز مضر است.

پدیده های اجتماعی معاصر در نام همه ی آنان علی است[۲۰](۱۹۷۳) یا مسلم ترین حق[۲۱](۱۹۷۴) با دقت مورد بررسی قرار می گیرند.

به این ترتیب پالت تاریخی پوشش داده شده به نوعی در سفر به نیکلاشوسن[۲۲](۱۹۷۰) که برگرفته از اثری قرون وسطایی است، یا افی برست[۲۳](۱۹۷۴) حیرت انگیزتر است. افی برست اقتباس کلاسیک قرن نوزدهمی سیاه و سفیدی از تئودور فونتان[۲۴]  است که به نوعی توصیفی از مادام بووآری آلمانی است. یا همچنین وایتی[۲۵](۱۹۷۰) که در ایالت های جنوبی طرفدار برده داری در زمان جنگ های شمال و جنوب روایت می شود.

 

فاسبیندر: مارکسیسم، ملودرام و تغزل

در مورد این موضوع تاریخی، نگرش فاسبیندر مارکسیستی و در عین حال ملودرام نیز هست: پرسناژها به دلیل اصالت و آرمانی بودن شان محکوم می شوند، به خاطر توان و رنج های شان.

دیدگاه مارکسیست:

   برای استفان بوکه[۲۶] (کتاب سینما شماره ی ۶۰۰، آوریل ۲۰۰۵)، سینمای فاسبیندر، نمایش ناممکنی از مبادله ی پول و احساسات است. یکی از پرسناژهای فاسبیندر اغلب اوقات در موقعیت  فروختن یا عرضه کردن چیزی بی ارزش شده(بدن یا کارش) است، و مقابل آن چیزی قرار گرفته که گرچه ارزش مادی ندارد ولی از لحاظ عاطفی و احساسی بسیار ارزشمند است. اما نزد فاسبیندر احساسات مبادله ناپذیرند و فروشنده ای که آرزومند غنای انسان گونه است، بدون اینکه چیزی در این مبادله عایدش شود، تنها به شکل احمقانه ای فقیرتر می شود.

در فقط می خواهم که دوستم بدارید، پیتر معامله احساسات را باور دارد. برای به دست آوردن عشق والدین و نامزدش، گمان می کند که ابراز عشق کافی است و به این ترتیب آن را از طرف مقابل دریافت خواهد کرد: پیتر خودش را مقروض می کند، اضافه کاری کرده و برای دادن هدیه هایی که آرزو می کند به احساسات مبدل شوند، بیمار می شود. همه اش بی نتیجه است: او در هر دو عرصه شکست می خورد، هنر آرت عشق و هنر آرت کار (مادرش او را کتک می زند و به دلیل بیماری طولانی که از کار زیاد گریبانگیرش شده، از کار اخراج می شود.) اشتباه او تلاش برای ایجاد ارتباط میان دو دنیایی است که ربطی به هم ندارند، این تصور که پول می تواند چیز دیگری غیر از پول به وجود بیاورد.

در مسلم ترین حق، فاکس سیرک بازِ بیکاری که در لاتاری برنده شده است، مورد علاقه ی بسیار زیاد عتیقه فروش نیمه پولداری به نام اوژن قرار می گیرد. از آنجاییکه این یک رابطه ی عاشقانه است، فاکس حساب بانکی اش را به روی اوژن باز می کند. اما با خالی شدن حساب، اوژن فاکس را که دیگر راهی به جز مردن پیش رو ندارد، ترک می کند.

در نام همه ی آنان علی است، علی ناگهان در می یابد که اگر جامعه ی آلمانی پیرامونش او و ازدواجش با اِمی را می پذیرند، به این دلیل است که او می تواند (البته واضح است که مجانی) به آنها سرویس دهد. مثلا می تواند کارهای تعمیراتی را انجام دهد یا حتی عشق بازی کند. او متوجه می شود که باید میان دنیای تجارت و دنیای احساسات تیغه بکشد و اینکه بخواهد ارتباطی میانشان برقرار کند، توهمی تراژیک است. برای اینکه مطمئن شود یک بار دیگر فریب نمی خورد، همه ی پولش را خرج می کند و با دوست قدیمی اش، زنی که مدیر بار است، تجدید رابطه می کند. اما خیلی دیر است، اگرچه علی قادر بود از مرزها عبور نکند، قادر نبود کنترل بدنش را در دست بگیرد. این بدن تبدیل به جسمی بازنگشتنی و در حال احتضار شده بود ، درونش آن را ناسور کرده بود.

 

ملودرام و تغزل

   ولی این موضوع برای نزدیک شدن به تراژدی از نقد سیاسی فراتر می رود: پرسناژها شأن و منزلت کاراکتر قدیمی شان را از بدبختی خود به دست می آورند. حیات پرسناژها امکان پذیر نیست مگر در سختی و تراژدی. بدون شک پرسناژهای فاسبیندر گاهی به سراغ “سرمایه گذاری های ناموفق” رفته و به سمت نابودی هدایت می شوند. ولی کسی که از نابودی سخن می گوید از بها نیز می گوید. به این ترتیب اگر پرسناژها به دلیل اصالت شان محکوم می شوند، فاسبیندر آنها را به خاطر توان و رنج شان در سینمای بی رحمی می ستاید که نزد نویسندگان ملودرام یافت می شود. مانند سینمای بی رحم متعالی که مد نظر میزوگوشی[۲۷] یا سیرک[۲۸] بود(که در بیست و شش سالگی آن را کشف کرده و قبل از نوشتن کتابی در موردش، او را ملاقات کرد). این همان مارلن در اشک های تلخ پترا فون کانت[۲۹] است که هر تحقیری را می پذیرد تا کنار کسی که دوستش دارد بماند.

ملودرام همان سراشیبی است که پرسناژهای ابله، شکار شده توسط نیروهای بیرحم به آن تمایل دارند، نیروهایی چون: سکس، مواد مخدر، میل به قدرت و عطش ثروت. با این وجود آنجا که جدال دائمی زندگی و مرگ روی صحنه است، صحبت از یک میل ناتورالیستی نیست. برای اشترنبرگ[۳۰] نیز همانطور که برای سیرک یا فاسبیندر، تاریکی ها به خودی خود موجودیت نمی یابند: تنها در جایی نمود پیدا می کنند که روشنایی متوقف می شود. به این ترتیب در آلمان در پاییز[۳۱] بعد از موج تروریسم، دچار بحران می شود ولی، همزمان، احساس می کند نیاز دارد تا پاسخگو باشد(نیاز به پاسخگو بودن را احساس می کند). ندانستن پاسخ (اینکه ندانی چه پاسخی بدهی) قدم اول سیاست است. کار کردن، به عنوان یک هنرمند یا سیاستمدار، برای او گوش سپردن است. صحبت از افتادگی از سر ناتوانی نیست ولی، برای فاسبیندر، موقعیتی است تا مسائل را هموار کرده و به آن پاسخ داد.

نزد فاسبیندر نشانه های دردآوری که پرسناژها را می آزارند متعددد هستند: زشتی چهره، آرایش های از ریخت افتاده، رقص های بی تناسب، فهرست کاملی از ناهماهنگی بدن های رنج کشیده و طرد شده.  تاثیر پیوندها میان پلان های پایانی و آغازین سکانس های مختلف. راز ورونیکا فوس، تاثیرات از بین رفتن یک پلان توسط پلان دیگر، روزنه ی پلان جدید در چندین پلان دیده شده با استفاده از دریچه ها، مسائلی است که در فیلم های فاسبیندر دیده می شود. تمام این پلان ها تصنعی بودن دنیای ظواهر و طبیعت به شدت ناکامل دنیایی که پیش رویمان است را بیان می کند. نازیسم فقط و فقط یکی از اشکال رنج بسیار عمیقی است که جامعه را به تباهی می کشاند: این میل به آزمندی و ویرانی.

 

در مصاحبه ای در سال ۱۹۶۹ بعد از اکران عشق سردتر از مرگ است[۳۲] در فستیوال برلین، فاسبیندر توضیح می دهد که اگر به ندرت از “اثرات دوربین” مانند زوم یا حرکت روی دست استفاده می کند، به این دلیل است که “فنی بودن دوربین دراماتورژی قابل فهم را از بین برده و به وضوح فیلم آسیب می رساند”.

“بعد از ساختن ده فیلم اولم، که بسیار شخصی بودند، زمانی رسید که با خودمان گفتیم باید راهی پیدا کرد تا برای عموم فیلم ساخت و در این زمان بود که فیلم های داگلاس سیرک را درک و او را شناختم.(…)کسی را ملاقات کردم که شیوه ی هنرمندانه اش مرا واداشت تا آن چیزی را که باید در روش کارم تغییر دهم، ببینم.”

فاسبیندر همیشه دین اش را به سینمای داگلاس سیرک(۱۹۸۷-۱۹۰۰)خاطرنشان می کرد و همچنین به مردی که کمی بعد از نمایش فیلم هایش در سینماتک مونیخ(۱۹۷۱)مبهوت فیلم سازی او شده و در مجموعه ای از نوشته های اصلی این را تحریر کرده است(بعدها در مجموعه نوشتارهای فیلم ها مغز را آزاد می گذارند، آنها را گردآوری کرد )، او همچنین سینماگر را ملاقات کرده و سناریوی فروشنده ی چهار فصل اولین بخش از″ملودرام هایی با حفظ فاصله”را به او داد تا آن را بخواند. در پایان فعالیت هالیوودی اش، زمانی که سیرک،آلمانی تبعید شده، به اروپا بازگشت، چند نمایش  را روی صحنه برد، سینما را آموزش داد و در مونیخ سه فیلم کوتاه را کارگردانی کرد، که یکی از آنها همراه با هانا شیگولا[۳۳] بود(سیلوسترناشت[۳۴]، ۱۹۷۷) و دیگری با همکاری فاسبیندر(خیابان بوربن آبی ها،۱۹۷۹) [۳۵]  این همکاری باعث استحکام رابطه ی آنها شد. درسی که از سینمای سیرک گرفت مضاعف بود. این درس هم کمال آشکار و هم ضد طبیعت بودن تصویر، که به وسیله ی آن”فیلم ها مغز را آزاد می گذارند” چراکه پلان ها آنقدر در کادرها و رنگ ها یشان جا گرفته اند که “داستان عجیبی در سر تماشاگر نمی گذرد ولی روی صحنه چرا”. این یعنی همزمانی سادگی بسیار زیاد سوژه، که به واقعیت جامعه شناختی تماشاگران نزدیک می شود: زوج، کار، بیماری و مرگ تبدیل به عناصر مرکزی فیلم می شوند و همزمان در عریان ترین منظر خود هستند.

فاسبیندر ابتدا خلاصه ی داستان را می نویسد، آسمان مردان[۳۶]، که در آن بیوه ای شیفته ی راننده ی جوانش می شود؛ او برای نقش اصلی سوپراستار هالیوودی لانا ترنر[۳۷]، بازیگر آخرین فیلم آمریکایی سیرک سراب زندگی(۱۹۵۹)[۳۸] را در نظر می گیرد، ولی از آنجا که ترنر درخواست دستمزد بالایی را می کند، پروژه متوقف می شود.

” بر اساس فیلم های سیرک، عشق به نظرم هنوز هم بهترین، دسیسه آمیز ترین و کافی ترین ابزار ظلم اجتماعی است.”

 

زندگینامه

   فاسبیندر در حالیکه با مادرش زندگی می کرد، دبیرستان را پیش از گرفتن دیپلم رها کرد. از ۱۹۶۴، کارهای زیادی را امتحان کرد: کارمند آژانس املاک، خیاط رومبلی، و همچنین روزنامه نگاری در یک روزنامه ی محلی. با توجه به علاقه اش به نمایش، در سال ۱۹۶۵ تلاش کرد که وارد “آکادمی فیلم و تلویزیون برلین” شود، ولی موفق به گذراندن امتحان ورودی نشد.

همان سال،  اولین فیلم کوتاهش با نام ولگرد شهری را کارگردانی و همچنین بازی کرد و در پی آن یک سال بعد، هرج و مرج کوچک را ساخت. ۱۹۶۷ در شانزده سالگی با ثبت نام در هنرستان هنرهای دراماتیک، با هانا شیگولا آشنا شد، او بعدها تبدیل به یکی از مورد علاقه ترین بازیگران فاسبیندر شد، و همراه او به یک گروه تیاتر تجربی با نام تیاتر عملی مونیخ ملحق شد. همین گروه بود که کمی بعد از تولید اولین نمایشنامه ی فاسبیندر منحل شد. پس از آن فاسبیندر گروه خودش را تشکیل داد، ضد تیاتر که در همین گروه مجموعه ای از آثار تیاتری اش شامل هشت تیاتر و هشت اقتباس را از ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۱ کارگردانی کرد، این نمایش ها با همکاری بازیگرانی بود که از برم[۳۹]، بوهروم[۴۰] و فرانکفورت آمده بودند. راینر ورنر فاسبیندر در ابتدا در حوزه ی “اقتباس” فعالیت می کند، در واقع  بازنگری واقعی، نمایشنامه های کلاسیک  و این در حالی بود که قسمت زیادی از نوشته های خود را برای اقتباس رادیویی اختصاص می داد.

او در فیلم کوتاهی اثر ژان-ماری استراب[۴۱] با عنوان نامزد، کمدین و دلال محبت(۱۹۶۸)[۴۲] نقش آفرینی کرد. در سال۱۹۶۹ بود که اولین فیلم بلندش با عنوان عشق سردتر از مرگ است را توسط ضدتیاتر کارگردانی، تولید و بازی کرد. با حضور در جشنواره ی برلین خیلی مورد توجه منتقدان قرار نگرفت. سه اثر دیگر او در سال ۱۶۹۶ موفقیت بیشتری کسب کردند. در سال ۱۹۷۰برای این اولین آثار سینمایی و تیاتری، گروهش “روبان طلایی سینما” جایزه ی انگیزشی را دریافت کردند. در همین سال فاسبیندر شش فیلم دیگر را کارگردانی، و همراه کارگران دانیل اشمید[۴۳] و اینگرید کَوِن[۴۴] بازیگر، شرکت تولیدی خودش، تانگو فیلم را بنا کرد. سپس با همکاری چند کارگردان آلمانی انجمن ناشران و فیمسازان را تشکیل داد، نوعی همکاری برای توزیع فیلم ها که نقش اساسی را برای سینمای جوان آلمان بازی کرد.

فاسبیندر در سال ۱۹۷۱ مقاله ای چاپ کرد که در آن به بررسی ۶ فیلم از داگلاس سیرک پرداخته بود، و همچنین فیلم تاجر چهارفصل را کارگردانی کرد. بعد از ۱۹۷۲، با چند شبکه ی تلویزیونی همکاری کرد که حاصل این همکاری ها تله فیلم عبور از حیوانات[۴۵] و مینی سریال هشت ساعت یک روز نیست[۴۶]،بود. اقتباس سینمایی از نمایشنامه اش، اشک های تلخ پترا فون کانت(۱۹۷۲) روی پرده رفت و همچنین بیشترین موفقیت تیاتری را تا آن زمان برای او به دست آورد. به این ترتیب او تبدیل به یکی از سمبل های نوآوری در سینمای آلمان شد؛ و حالا وجه خشمگین و بدبینش نمایان شده بود، تحلیل گر بی ملاحظه ی راسیسم(نژادپرستی) و تابوها، منتقد رادیکال جامعه ی آلمان غربی.

فاسبیندر بدون قراردادن نهایتی برای فعالیت تیاتری اش، همچنان به تولید مجموعه های تلویزیونی ادامه داد. در سال ۱۹۷۳، آزادی در برمن[۴۷]، جهان روی ریسمان[۴۸]  در دو اپیزود و نورا هلمر و مارتا[۴۹]  را ساخت.

سال ۱۹۷۴ برای اولین بار توجه بین المللی را با دریافت جایزه ی منتقدان جشنواره ی کن به خود معطوف کرد. فاسبیندر این جایزه را برای فیلم نام همه ی آنها علی است به خود اختصاص داد. شخصیت هنری به رسمیت شناخته و پذیرفته شده اش، علی رغم عدم پایبندی اش به قراردادهای اجتماعی، او را در جایگاه نایب رییس انجمن تیاتر فرانکفورت قرار داد. تجربه ای که فاسبیندر خیلی زود برای بازگشتن به ضدتیاتر به آن پایان داد.

یک سال بعد، موفقیت واقعی نصیب او شد. در واقع بعد از افی بریست و فیلم های مسلم ترین حق و مامان کوسترس به آسمان می رود، در سال ۱۹۷۵ مخاطبان زیادی در آلمان غربی به دیدن فیلم هایش نشستند. سال ۱۹۷۹ در فرانسه نیز با نمایش ازدواج ماریا براون موفقیت قابل ملاحظه ای به دست آورد.

 سال ۱۹۷۹ اقتباسی از رمان معروف آلفرد بوبلین[۵۰]  با نام برلین الکساندر پلاز تهیه کرد و این قبل از ساخت نسخه ی تلویزیونی اش بود.

سال ۱۹۸۱ لی لی مارلین[۵۱] را با همکاری هانا شیگولا و جیانکارلو جیانینی[۵۲] کارگردانی کرد. یک سال بعد از به سرانجام رساندن سه فیلم آخرش لولا[۵۳]، ورونیکا فوس[۵۴] و کورل، اقتباس سینمایی کورل برست اثر ژان ژنه، فاسبیندر در ۱۰ ژوئن ۱۹۸۲ در مونیخ درگذشت.

 

مترجم: شهرزاد سلحشور

منبع: سینه کلوب دُ کائن

….

[۱] – Rainer Warner Fassbinder

[۲] – Werner Herzog

[۳] -Berlin Alexanderplatz

[۴] -Despair

[۵] -Lili Marleen

[۶] – Le Mariage de Maria Braun

[۷] – Le secret de Veronika Voss

[۸] – Lola une femme allemande

[۹] – Le marchand des quatre saisons

[۱۰] – Je veux seulement que vous m’aimiez

[۱۱] – Maman Kusters s’en va au ciel

[۱۲] – L’Allemagne en automne

[۱۳] -Volker Schlondorff

[۱۴] -Edgar Reitz

[۱۵] -Alexander Kluge

[۱۶] – Badder

[۱۷] – Schleyer

[۱۸] – A. Meier

[۱۹] – La troisième génération

[۲۰] – Tous les autres s’appellent Ali: نام اصلی این اثر در آلمانی”علی: ترس روح را می خورد” است.

[۲۱] – Le droit du plus fort

[۲۲] – Le voyage à Niklashausen

[۲۳] – Effi Briest

[۲۴] – Thiodor Fontane

[۲۵] – Whity

[۲۶] – Stéphane Bouquet

[۲۷] – Mizoguchi

[۲۸] – Sirk

[۲۹] – Larmes amères de Petra von Kant

[۳۰] -Sternberg

[۳۱] – L’Allemagne en Automne

[۳۲] -L’amour est plus froid que la mort

[۳۳]– Hanna Schygulla

[۳۴] – Sylvesternacht

[۳۵] -Bourbon Street Blues

[۳۶] – Le Ciel des hommes(Des Menschen Hillelreich)

[۳۷] -Lana Turner

[۳۸] – Mirage de la vie

[۳۹] -Brême

[۴۰] – Bohrum

[۴۱] – Jean-Marie Straub

[۴۲] -Le fiancé, la comédienne et le maquereau

[۴۳] – Daneil Schmid

[۴۴] -Ingrid Caven

[۴۵]– Gibier de passage

[۴۶] – Huit heures ne font pas un jour

[۴۷] – Liberté à Brême

[۴۸]– Le monde sur un fil

[۴۹] – Nora Helmer et Martha

[۵۰] – Alfred Boeblin

[۵۱] – Lili Marleen

[۵۲] – Giancarlo Giannini

[۵۳] – Lola

[۵۴] – Veronica Voss

دانلود آهنگ مسعود صادقلو ما به هم میایم