ابرمردی که از تراژدی زاده می شود/علیرضا نراقی

۲۲ شهریور ۱۳۹۶ هنری

هنر آرت-سینما: «کوه» آخرین ساخته امیر نادری را می  توان یک تراژدی نامید. فیلمی درباره ناتوانی انسان و رنج او در مقابل امری قوی تر. این بنیان تراژدی است. قرار گرفتن انسان و باورهای او در مقابل امری قوی تر که او را محکوم به رنج می کند. کوهی نفرین شده در مقابل قهرمان فیلم نادری قرار دارد. مردم، مرد و خانواده او را نمی پذیرند چون نفرین شده است و حاصل زندگی آنها چیزی جز گرسنگی و خشکسالی نیست. در حقیقت بدبختی و تنهایی در اندازه ای خارج از قدرت تحمل انسان، به عنوان تم غالب تراژدی، اینجا به شدت حضور دارد. شخصیت های فیلم «کوه» بسیار تنها هستند، خانواده سه نفره مرد که به تازگی دختر خود را از دست داده کمتر سخن می گویند. طبیعی هم هست؛ در اوج رنج آنها دیگر هیچ حرفی ندارند بزنند، حقیقتِ پوچ و تراژیک حرفی برای گفتن باقی نمی گذارد. هر سخن و دیالوگی به همان اندازه که حقیقتی را آشکار می کند حقایقی را پنهان می گرداند و رنج را به امری توضیح پذیر و کوچک تقلیل می دهد در حالی که سکوت مرد و خانواده اش عظمت رنج آنها و واقعیت تجربه آن را آشکار می کند. در «کوه» همه چیز عیان تر و واقعیت زمخت تر از آن است که بتوان با هر گونه دیالوگ پردازی آن را پنهان کرد.

دشمن مرد از یک سو کوه است و از سویی دیگر مردم. کوه عظیم و مخوف، با ایجاد یک فضای صوتی هراس آور توسط نادری همچون نیرویی شکست ناپذیر و خشمگین در فیلم تشخص پیدا می کند. تصاویر و صدا به او جایگاهی می دهد که همچون یک عامل دراماتیک دیده و شناخته می شود. اینکه فیلم زمانی را به نمایش این کوه و امتداد حرکت دوربین در جهت نمایش بزرگی و عظمت او می گذراند به همین دلیل است که کوه خود عنصر اصلی این رویارویی دراماتیک- تراژیک است. اما از سوی دیگر دشمن دیگرِ قهرمان فیلم نادری مردم هستند. جهل آنها که قهرمان را مطرود و گرسنه نگه می دارد. اما نادری با وجود اینکه رویارویی مرد و مردم را هم نشان می دهد، اما گویی از همان ابتدا از مردم ناامید است. قهرمان فیلم هم همین حال را دارد، او حتی جایی که انسانها تلاش می کنند ارتباطی با او پیدا کنند تلاش آنها را بی پاسخ می گذارد. گویی فیلم نسبت به این دشمن یعنی مردمان نگاهی تلخ تر و بی اعتمادتر دارد. مرد از آدمها گریزان است، مواجهه اصلی او با نفرین است نه کسانی که این نفرین را باور دارند. او درست مثل قهرمان تراژدی مقابله اصلی را بین خود و سرنوشت یا همان خدایان می بیند که اینجا نادری این سرنوشت را در قامت یک کوه پیش روی قهرمان تراژدی خود قرار داده است. مرد نه بر علیه مردم می شورد و نه قدرتی که او را طرد و همسر و فرزندش را از او جدا کرده. او به کوه می زند، یک تنه می خواهد کوه را نابود کند و نفرین را باطل. این جنون مقابله با کوه نقطه عطف فیلم نادری است. مردی که با پتک به جنگ کوه می رود، اینجا بیشتر از افسانه سیزیف به عنوان اسطوره ای که در موقعیتی پوچ و مبارزه ای محزون و جنون آمیز قرار می گیرد، ما با قهرمانی تراژیک یعنی با یک ابرمرد روبرو هستیم که از مقابله ای سراسر پوچ، زندگی را به زیر اراده خود می کشاند. جنونی که قهرمان فیلم نادری را در بر می گیرد یک جنون آنی نیست، جنونی است که همچون اراده ای معطوف به بودن، گویی دهه ها دوام می آورد. جنون شکست دادن کوه تبدیل به انگیزه حیاتی این انسان پاک باخته و خانواده اش می شود.

«کوه» داستان مبارزه انسان است با عنصری سهمگین تر از وجود خود. رویارویی سنگین تر و خرد کننده تر از آن است که بتوان آن را در قالبی واقعگرا و قابل درک سنجید این جنون بیشتر از نوعی سرکشی و عصیان علیه خود حیات زاده می شود. فیلم شبیه به یک داستان اساطیری است؛ بازسازی یک موقعیت اسطوره ای است و به همین دلیل ساختاری کاملاً روشن دارد. فیلم «کوه» برای بیان رنجی انسانی از میانجی واقعیت روزمره و یا ساختارهای مرسوم خلق دراماتیک بهره نمی برد، بلکه بطن تراژدی و درام را در یک رویارویی رادیکال و جنون آمیز از نو احیا می کند.

در «کوه» بارها مواجه با لحظاتی هستیم که می توانند از نظر حسی پر از بیرون ریزی باشند. همان صحنه ابتدایی برای درک این امر کافی است. خانواده ای مشغول خاکسپاری دختر خود هستند، خانواده ای پای بند به آیین و مواجهه ملتمسانه با تقدیر. اما آنها سخت و سرد و خوددار فرزندشان را به خاک می سپارند، هیچ کس سخن نمی گوید اما این خودداری و سردی چند لحظه بعد شکسته می شود وقتی که مادر شب هنگام و در خلوت به جان خاک می افتد و فریاد می کشد. بعد هم این خصیصه تکرار می شود، اصلاً همین خودداری و صبر و سپس فروریزی فردی است که انگار مشخصه سه شخصیت فیلم کوه و اساساً ساختار خود فیلم است. طبیعت در مواجهه با آنها با عظمتی خداگونه و خشونتی بی تفاوت ظلم می کند و این آنها را تبدیل به مبارزانی سرسخت می کند. تصویر عصیان مرد زمانی که شمع را در کلیسا خاموش می کند گویای این فروریزی است، حالا او بجای پذیرش تقدیر بر علیه آن می شورد.

نادری در انتهای اثر با تمهیدی به شدت مدرن به لحاظ دراماتیک و البته کنایی در ساحت نشانه شناختی، کوه را فرو می ریزاند. مردسالها کوه را می کند، پسر و همسرش نینا به کمکش می شتابند، آنها سالیان سال با کوه می جنگند، پیر می شوند اما کوه فرو می ریزد و گویی با فروریختن این کوه نفرین شده آنها دهه ها را باز می یابند فیلم در یک فراروی تأمل برانگیز و جذاب در پایان و در هنگام پیروزی بر کوه خانواده را جوان نشان می دهد، انگار که با فروریزی تقدیر زمان می ایستد و آنها جاودانه می شوند. اما واقعیت این است که می توان این پایان را تنها وهمی در ذهن شخصیت ها  یا خود نادری دانست. آنچه مهم است گویا قدرت انسان است, ابرمردی که با فروریزی یک موقعیت فراانسانی در ساحت عظیم تراژدی باقی می ماند.

 

این مطلب با همین عنوان در شماره شهریور ماهِ ماهنامه هنر و تجربه نیز به چاپ رسیده است.

دانلود آهنگ مسعود صادقلو ما به هم میایم